sahar
آدم باشم ...
حوّایَم می شوی؟
sahar
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نیستیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید این خواست خدا بود که دلتنگ بمیریم
sahar
همه آدما بازیهارو دوست دارند این دیگه به ما بستگی داره که همبازیشون باشیم یا اسباب بازیشون
sahar
من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران ، تو به اندازه تنهایی من شاد بمان
sahar
این است زندگی ميزي براي کار؟ کاري براي تخت؟ خوابي براي جان؟ جاني براي مرگ؟ مرگي براي ياد؟ يادي براي سنگ؟ اين بود زندگي
sahar
وفای اشک را نازم که در شبهای تنهایی ، گشاید بغض هایی را که پنهان در گلو
sahar
س که دیوار دلم کوتاه است ، هرکه از کوچه تنهایی ما می گذرد ، به هوای هوسی هم که شده ، سرکی می کشد و می گذرد
sahar
دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟ تکاندن برف از روی شانه آدم برفی
sahar
آفرین باد بر مرگ ، آفرین باد بر مرگ که با دست های سیاهش تو را خواهد کشت :
تنهایی
sahar
خوشبختی را در همین لحظه باور کن،لحظه ای که دلی به یاد توست
sahar
گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه و تو میآموزی که همیشه بودن در فریاد نیست
sahar
زندگي سه چيزه : گريه که پاک ميشه خنده که محو ميشه و ياد تو که فراموش نميشه
sahar
فنجان قهوه ام
در ته مانده فنجان قهوه ام
کفشهای توست فقط نمی دانم می روی
یا می آیی....؟
sahar
هنوز هم دلم تنگ می شود برای محض حرف زدنت و برای تکیه کلامهایت که نمی دانستی فقط کلام تو نبود من هم به آنها ... تکیه داده بودم!