علی
تو ملولی ومرا طاقت تنهایی نیست
علی
سلام من یک دوست میخوام کسی منو یاری میکنه افسرده شدم از تنهاییی
علی
دلم گرفته یه دوست می خوام
علی
عشق یعنی می توان پروانه بود یک نگاه ساده را دیوانه بود عشق یعنی یک سبد یاس سپید نسترن هایی که دستان تو چید عشق یعنی باور رنگین کمان پرگرفتن در میان آسمان عشق یعنی ما شدن یعنی خروج قله این زندگی یعنی عروج عشق یعنی عالمی حرف و سکوت یک دل بشکسته هنگام قنوت عشق یعنی یک قدم آنسوی من روحی اندر کالبدهای دو تن عشق یعنی عهد بستن با خدا تا نگردیم از کنار هم جدا عشق یعنی مثل شمعی سوختن چشم بر پروانه خود دوختن عشق یعنی سادگی یعنی صفا مخلص و یک دل شدن یعنی وفا عاشقی تنها نیاز وناز نیست راه این وادی به هر کس باز نیست عاشقی چون عاشقی بی خویش باش فکر ایمانت مکن، بی کیش باش
علی
نازنین خدای من, امروز برای همه دوستانم عشق حقیقی, سلامتی, آرامش و نیکبختی را آرزو دارم. خدایا عطا کن به آنان هر آنچه برایشان خیر است. و دلشان را لبریز کن از شادی و لبانشان را با گل لبخند شکوفا کن. آمین ای مهربانترین مهربانان...........................
علی
حبیب من ، همه زخمم ، بیا و مرهم شو طبیب من ، همه دردم ، بیا ودرمان باش به یاد خط تو دیوان من پر از غزل است غزال من همه به یاد من غزلخوان باش شهریار
علی
خدایا، تو از همه ی همدمان با دوستانت بیشتر همدمی و برای کسانی که کار خود را به تو واگذارنده اند در بسندگی آماده تری
علی
نازنینم اما من همیشه با تو می مانم تا پشت پنجره به انتظارم ننشینی با تو می مانم تا پنجره غم گرفته دلت را شاد کنم من در کنارت هستم سرت را بر شانه ام بگذار من می مانم ...
علی
نازدانه ی دلم! همه رفتند ... همه آرام می آیند و آرام می روند
علی
سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من که بغض آشنای ابر گریه می خواهد بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد
علی
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه، خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد! /////// برگرفته از کتاب "گریه های امپراتور" فاضل نظری /////
علی
در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم. شاید این است دلیل تنهایی ما
علی
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانهء ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانهء دوست کجاست؟