دوستان نمیدونم حرف هایم رو قبول کنید یا نه ... اما از وقتی که مرگ از کنارم گذشته است .. دیدم به زندگی متفاوت شده ... زمانی که فوت شده ها رو در رسانه ها میبینم و می دانم ممکن بود الان من هم در کنار آنها باشم زندگی معنی دیگری برایم پیدا کرده است .. میدانم شاید برای شما قبول کردنشان سخت است .. اما اگر یک دقیقه قبل از زلزله به من این خبر رو میدادن شاید اصلا من هم مثل شما قبول نمیکردم .. الان خداروشکر میکنم و خوشحالم ... الان وقتی آیات قرآن رو میخوانم تک تک برایم مفهوم میشومند .. نمی دانم شاید کمی متفاوت حرف می زنم شاید کمی بزرگ می نویسم اما از دلم می نویسم مطمئن باشید.http://tanzil.net/#78:1 [لينک]
گفتم تو شیرین منی ................گفتی تو فرهادی مگر ؟ گفتم خرابت میشوم ................گفتی تو آبادی مگر ؟ گفتم ندادی دل به من ..............گفتی تو جان دادی مگر ؟ گفتم ز کویت می روم................گفتی تو آزادی مگر ؟ گفتم فراموشم مگن .................گفتی تو در یادی مگر ؟
آوینی تو جنگ کشتهمیشه، به طرف میگن برو یه جوری به خانوادش خبربده. طرف میره دم خونشون زنگ میزنه، زن یارو میگه: کیه؟ طرف میگه: ببخشید، منزل شهید آوینی؟ ...... روحش شاد ....
دوستان نمیدونم حرف هایم رو قبول کنید یا نه ... اما از وقتی که مرگ از کنارم گذشته است .. دیدم به زندگی متفاوت شده ... زمانی که فوت شده ها رو در رسانه ها میبینم و می دانم ممکن بود الان من هم در کنار آنها باشم زندگی معنی دیگری برایم پیدا کرده است .. میدانم شاید برای شما قبول کردنشان سخت است .. اما اگر یک دقیقه قبل از زلزله به من این خبر رو میدادن شاید اصلا من هم مثل شما قبول نمیکردم .. الان خداروشکر میکنم و خوشحالم ... الان وقتی آیات قرآن رو میخوانم تک تک برایم مفهوم میشومند .. نمی دانم شاید کمی متفاوت حرف می زنم شاید کمی بزرگ می نویسم اما از دلم می نویسم مطمئن باشید.http://tanzil.net/#78:1
دو شکارچي اهل نيوجرسي در جنگل بودند که يکي از آنها روي زمين افتاد. او نفسش بند آمد و چشمهايش وارونه شد. دومي گوشي تلفن خود را برداشت و با اورژانس تماس گرفت و به اپراتور اورژانس گفت: «دوستم مرده! چه کار کنم؟» اپراتور با صداي آرامي در جواب گفت: «خونسردي خود را حفظ كنيد. من به شما کمک ميکنم. اجازه دهيد اول از مرگ دوست شما مطمئن شويم.» سکوتي پشت خط تلفن حاکم شد و ناگهان صداي شليک گلولهاي به گوش رسيد. شکارچي گوشي را برداشت و گفت: «حالا چه کار کنم؟»