مارلبرو گلد
به ديوانه اي را گفتند : بشمار براي ما همه ی ديوانگان را جواب داد: كه اين كاريست مشكل ! شمارش نمی خواهي از عاقلان و فرزانگان...؟؟؟
مارلبرو گلد
دنیای کوچکـــی است ... مثل لباسهای بچگــی مان ! بزرگ می شویم و دنیا تنگ می شود ...!
مارلبرو گلد
اینجا سالهاست که دیگر به قصه های هم گوش نمی دهند دست خودشان نیست به شرط چاقو به دنیا آمده اند و تا پیراهنت را سیاه نبینند… باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی
مارلبرو گلد
چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
مارلبرو گلد
باور به وجود یک بهترین چیز(بهترین دین، بهترین فرد، بهترین شغل و...)بزرگترین مانع در راه پیشرفته از دید بالاتر، بزرگترین موانع ما، موانع ذهنیه
مارلبرو گلد
پسرها نمیتوانند که ... 1- با داشتن هیکلی ضایع تیشرت تنگ نپوشند و فیگور نگیرند! 2- از کلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تیغه نکنند و after shave نزنند! 3- پس از یافتن اولین مو در پشت لب احساس مردانگی نکنند و به فکر ازدواج نیفتند! 4- در میهمانیها و محافل خانوادگی احساس بامزگی نکنند و چرت و پرت نگویند! ... 5- ادعای با مرامی و با معرفتی و با وفایی و غیره نکنند! 6- کت و شلوار صورتی با بلوز زرد نپوشند و کراوات قهوه ای نزنند! 7- احساس با غیرتی نکنند و راه به راه به آبجی کوچیکه گیر ندهند! 8- از 9 سالگی پشت ماشین باباشون نشینند و پدر ماشین رو در نیارند! 9- چرت و پرت نگند و از خودشون تعریف نکنند! باور کنید
مارلبرو گلد
مخـور صائب فـریب فضل از عــمامه ی زاهد که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد صائب تبریزی
مارلبرو گلد
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی! یکی دیروز و یکی فردا...
مارلبرو گلد
من تنهایم ! ایستاده به زیر هرمی از دوستان ریز و درشت هر که را صدا میزنم انعکاس تنهایی خویش را می شنوم چه استودیوی آکوستیک زیبایی است برای اجرای مونولوگ بلند زندگیم هنرمندانه ترین تک بازی جهان را اجرا می کنم و خوب می دانم که جایزه ام مرگ است!
مارلبرو گلد
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان
مارلبرو گلد
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند... به جز مداد سفيد... هيچ کسي به او کار نمي داد... همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}... يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد... ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد تمامی مزرعه کافر صدایش میزدند گل آفتابگردان کوچکی را که عاشق باران شده بود
مارلبرو گلد
تو یه حرکت انتحاری کلی نفر رو دنبال کردم