samira
من باران رو به آتش کشیدم ....... چون شنیدم! باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو
samira
گذاشتم قلبم سقوط کنه.....
samira
شاید این را شنیده ای که زنان ..... در دل « آری » و « نه » به لب دارند ....... ضعف خود را عیان نمی سازند ...... رازدار و خموش و مکارند ....... آه ، من هم زنم ، زنی که دلش ...... در هوای تو می زند پر و بال ...... دوستت دارم ای خیال لطیف ...... دوستت دارم ای امید محال .....
samira
هــمـانـطـورکــه خــوردن شــراب حــرام اســت ، ......خــوردن غــصـه هــم حـــرام اســت .........و خـــوردن هـیـچ چــیـز مــثـل خــوردن غــصـه حــرام نــیـسـت .......... ! اگـر مــا فـهـمیدیــم کــه جـهان دار عــالم اوســت دیــگـر چـه غصــه ای بــایـد بخـــوریـم ؟ . . .