samira
صبح امروز .... خبری خوش می رسد ... تو خواب مرا دیدی....
samira
سر به را بودم و یک عمر نگاهم به زمین ..... آمدی سر به هوا چشم به راهم کردی...
samira
شب سرودش را خواند ..... نوبت ِ پنجره هاست
samira
یارو با عصبانیت میره خونه به زنش میگه تمام پردا های خونه رو بکن زنش همه پرده ها رو میکنه اصغر میگه بشین حالا دو کالام بی پرده با هم حرف بزنیم