دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

samira

هرچه بيشتر آدمي را بفهمي... دوست داشتنش سخت تره... درباره »
samira
زن
امتیاز: 3897

دنبال‌شدگان

(555 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(564 کاربر)

گروه‌ها

(11 گروه)

بازدید

از یاد رفته...
از یاد رفته...

خدایییییی هرکی به این لینک سر نزنه یه چیز جالب رو از دست داده .....با موس هم میشه گرفتش و تکونش دادچه حالی میده [لینک]

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
از یاد رفته...
از یاد رفته...

اول برو به لینک بعد اون کرکره سیاه رو بکش....اینم یه چیز باحال دیگه........

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
از یاد رفته...
از یاد رفته...

@α√α ... خیلی دلم میخواد بدونم اولین نفری که کشف کرد تخم مرغ خوردنیه .پیش خودش چی فکر کرد؟؟... . . . هی..... یه چیزی از (نقطه چین) مرغ افتاد.... به نظر خوشمزه میاد..... بیا بخوریمش. @samira

این ارسال را بازنشر کرده است.
samira
samira

@mohammad ...سخن بسیار یا کم ، وقت بی گاه است..... نگه کن ، روز کوتاه است....... هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک.

این ارسال را بازنشر کرده است.
mohammad
mohammad

@samira تا جنون فاصله ای نیست............. از اینجا که منم..........

این ارسال را بازنشر کرده است.
میترا
میترا

قبل از اولین جرعه از چاي داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا يخ زدن چاي طول خواهد کشید @samiraaa

این ارسال را بازنشر کرده است.
samira
samira

به قرآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآن ميزن هرچي رئيس له ميكنم .......... منو چي فرض كردن آخه اينقدر كار ميريزن سرم

این ارسال را بازنشر کرده است.
از یاد رفته...
1.jpg از یاد رفته...

دختر داييم شيش سالشه يه حلزون پيدا کرده آورده خونه هرجا حلزون ميره اين پشت سرش ميره صورتشو ميماله به کف زمين. ميگم چرا اينکارو ميکني عسيسسسسسسسسمممم؟ ميگه چون حلزون موقع حرکت ترشحاتی از خود به جا میزارن که حاوی کلاژن و الاستینه که باعث میشه چین و چروک صورت از بین بره وصورتی شاداب و به ما هدیه بده و دیگه باید با چین و چروکا خدافظی کرد اونوقت من 6 سالم بود صورتمو میگرفتم جلوی پنکه می گفتم آآآآآآآآآآاااااااااا ......مثل خر کیف میکردم ....

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
mohammad
mohammad

@samira امروز که محتاج توام..........جای تو خالیست........فردا که میایی به سراغم...........نفسی نیست.......در من نفسی نیست ......در خانه کسی نیست!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
Diba (مادربزرگ)
Diba (مادربزرگ)

واسه من خواستگار اومده! طرف سن و سالش زیاد بوده... حالا من دو روز جنگ اعصاب داشتم با خانواده م که بهش بگن نیاد من قبول نمیکنم... عاقبت آقای داماد تشریفشونو اوردن و اومدن... یه ساعت دم آشپزخانه داشتم به سخنرانی های آقا گوش دل سپرده بودیم. حالا استرس و این مسخره بازیا هم نداشتیم. یعنی حسی نبود جوابم قبل از دیدار آقای داماد منفی بود حالا چرا خانواده م زور می زدن که بیادش نمیدونم. مامان صدام کرد که دیبا جان مادر چایی بیار، منم سر به زیر و معصوم اومدم داخل(از آن بترس که سر به تو دارد) سلام دادم، زیر چشمی تایید آقای دامادو دیدم. با خودم گفتم:باوشه تاییدتم میبینیم. سینی رو دور گردوندم و رسیدم به آقای داماد، خم شدم و گفتم: بفرمایید. آقا مست من شده بود ( نه اینکه خوشکل باشم) پرسید چی رو بفرمایم؟! ابرو تو هم کردم، اومدم یه جواب دندون شکن بدم که دلم بحال مامان بابام سوخت اما بی جواب نموندن، مستفیضشون کردم و گفتم، چایی بخورید و تشریفتونو بفرمایید بیرون من داداشم که کنار داماد نشسته مامان و بابام داماد

این ارسال را بازنشر کرده است.
samira
samira

دلم یک تقویم ..... بی جمعه ..... میخواهد

این ارسال را بازنشر کرده است.
mohammad
mohammad

@samira لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ،مستم باز می لرزد ،دلم،دستم باز گویی درجهان دیگری هستم های !نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های !نپریشی صفای زلفکم را دست! وآبرویم رانریزی دل! لحظه ی دیدار نزدیک است به امیدروزی که هیچ چشمی منتظر نماند ازچشم منتظر زمین برای ظهورانسانیت محض تا... دیداریارودیار ........اخوان ثالث

این ارسال را بازنشر کرده است.