بعضی وقتها هست که یک زخم کوچیک, یا حتی خراشی روی دست و پای انسان نقش میبنده که با هر بار خیس شدن یا شوری به اندازه قطع عضو بهت درد میده چون سوزشی که داره به دلت میرسه . حالا خدا نکنه عاشق بشی و خراشی روی دلت بیفته. این بار با هر خاطره تلخی که از ذهنت رد میشه دردش تمام وجودتو در بر میگره حالا سوزشی که به دل و بغضهایی که در گلویت نترکیده باقی میگذارد وروی هم جمع میکند بماند . . .
وقتی چشمانم ابریه و بارونیه
وقتی حسرت دیدار تو دلم گل میکنه
کاش تو باشی و شانه هایت
کاشی تو باشی و نگاهت
کاشکی توباشی و کلامت
کاشکی تو باشی و نفس هات
باشی حتی نه با من
حتی در سکوت . . .
حتی یک رویا