samsha(افتخار دنبالر)
خدايا!وقت كردي مسیرزندگی مارامجددا"بررسی كن;آسفالتش افتاده روي دهن ما!
samsha(افتخار دنبالر)
دوستان عزیز این متن رو حتما" تا آخر بخونید و حتما" به اشتراک بذارید... ؟
samsha(افتخار دنبالر)
شخصی رابه جهنم می بردند.درراه برمی گشت وبه عقب خیره میشد.ناگهان خدافرمود: اورابه بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدندچرا؟ پروردگارفرمود:او چندبار به عقب نگاه کرد.....او امید به بخشش داشت.
samsha(افتخار دنبالر)
سلامتى همه اونایى که همیشه تو جمع میگن و میخندن ولى دو دقیقه که باهاشون تنهایى حرف بزنى میفهمى یه دنیــــــا غصه دارن .
samsha(افتخار دنبالر)
شبهای دراز بی عبادت چه کنم,
طبعم به گناه کرده عادت چه کنم,
گویند کریم است و گناه میبخشد,
گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم...
samsha(افتخار دنبالر)
چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد . مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند ؛ مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ، ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله ، بازوی پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت می کشید ؛ ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریادهای مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت . پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود . خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد . پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان
ووووووووووووووی چه خوشگله مرسسسسسسسسی







13 سال و 9 ماه و 10 روز و 9 ساعت و 10 دقيقه قبلIno bezar betare
13 سال و 9 ماه و 10 روز و 7 ساعت و 24 دقيقه قبلاین خو پسرونس چوجوری بزارم؟
13 سال و 9 ماه و 10 روز و 7 ساعت و 22 دقيقه قبلBezar kho khoshkele
13 سال و 9 ماه و 10 روز و 7 ساعت و 8 دقيقه قبل