sara
کـاش به خودمون قــول بدیــم وقتی عاشق بشيم که ” آماده ایـــــــم“ نــه وقتی کــه ” تنهــائیــــــم“
sara
در کتاب زندگی سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای! از یاد رفتنی...
sara
هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو : دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود . عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود. «جبران خلیل جبران»
sara
شانس! ... نام مستعار خداوند است آنجا که نمیخواهد امضایش پای داده هایش باشد!. بارش بی وقفه گمنامترین نام خدواند را برایتان آرزو میکنم.
sara
"چرخ روزگار دایره ای شكل است.اگر پایینی نگران مباش كه روزی بالا كشیده خواهی شد و اگر بالائی مغرور نباش كه روزی شاید به پایین كشیده شوی. "
sara
وقتی که دستای بــــــــاد قفس مرغ گرفتـــــــــارو شکست... شوق پرواز نداشت...
sara
چه کسی ميگويد که گراني شده است؟! دوره ارزانيست...!!!! دل شکستن ارزان.......!!! دل ربودن ارزان...............!! دوستی ارزان است.....!!! دشمنی ها ارزان......!! تن عریان ارزان......!! آبرو قیمت یک تکه نان!!!! ....ودروغ از همه چیز ارزانتر.....!!!! قیمت عشق چقدر کم شده است......کمتر از اب روان...! و چه تخفیف بزرگی بزرگی خورده است ....قیمت هر انسان...!!!!
sara
تو كه عشقت رو به خاطر هوست دور زدي..... بيچاره اون كه تو هوسش كردي!!!
sara
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. اما كلوديا اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند...... پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور
sara
در زندگی بعدی من میخواهم در جهت معکوس زندگی کنم ! بامردن شروع میکنی ومیبینی که همه چیزخیلی عجیب است... سپس بیدار میشوی و میبینی که در خانه سالمندان هستی! و هر روز که میگذرد حالت بهتر میشود...! بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال میشوی از آنجا اخراجت میکنند! بعد از آن میروی و حقوق بازنشستگی ات را میگیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا میگیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده میشود میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما میگیرند و به شما پاداش یا هدیه میدهند 40 سال آزگار کار میکنی تا جوان شوی و از بازنشستگی ات لذت ببری...! سپس حال میکنی و ... مینوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی در دبیرستان روزگار خوشی را سپری می کنی سپس دبستان برای دبستان رفتن آماده میشوی و بعد از آن تبدیل به یک بچه میشوی و بازی میکنی و هیچ مسوولیتی نداری... سپس نوزاد میشوی و آنگاه به دنیا می آیی ! در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر میشود،...
sara
چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری// کجا، کی، کدوم روز منو با تمام دلت می پذیری
sara
من یک مرد معمولی هستم؛ تو هم یک زن معمولی هستی و ما هر دو نیازهای معمولی داریم نیاز به آب و غذا و کمی هوا و این که با هم باشیم و همدیگر را دوست داشته باشیم و اینکه خیلی معمولی بمیریم... پس چرا سعی می کنی همه چیز را انقدر سخت بگیری عزیزم؟ وقتی که زندگی تا این حد معمولی است بدترین چیزی که می تواند برای من و تو اتفاق بیفتد چیزی نیست به جز یک اتفاق معمولی!...
sara
آیا میدانید : در هـر ۳ سانتی متـر از پوست، ۴ هزار بافت عصبی، ۱۳۰۰ سـلول عصبی، ۱۰۰ غده عرق، ۳ میلیون سلول، و ۳۰۰۰ رگ خونی وجود دارد و اگر رگ های خونی موجود در ۵ سانتی متر از پوست را در امتداد هم قرار دهیم، طول آن به ۲۰ فوت می رسد و اگر تمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا ۹۷۰۰۰ کیلومتر میشود ؟
لایک زیااااد
14 سال و 1 ماه و 13 روز و 6 ساعت و 13 دقيقه قبلتنهایند که عاشق میشوند بدون اطلاعاتی که اخرش منجر به شکست عشقی میشه
13 سال و 2 ماه و 13 روز و 18 ساعت و 40 دقيقه قبلولی آماده بودن معنا و مفهوم دیگری دارد که اندکی آماده هستن