یه بار ما یه دونه هندونه خوردیم، در حدی که کم مونده بود پوستش سوراخ شه ! فرداش رفتگر محلمون در زد و گفت: اگه دیگه با این پوست هندونه کاری ندارین من ببرمش .
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود(دقت کنید،هیچ کس نبود) در آبادی کوچکی مردمی زندگی می کردند… حالا می فهم، ما با قصه خواب نمی رفتیم. همون اول هنگ می کردیم!!! .