سارا(فندق خاندان)
می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند
سارا(فندق خاندان)
میدونی"بهشت" کجاست ؟ یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...
سارا(فندق خاندان)
میگمــ خداحافظ کهـ تو چشمــ تـَر کنی و بگـــی: کجــآ؟ مگه دستــِ خودتهـ این اومدن و رفتن؟ کهـ سفت بغلمــ کنی و بــگی: هیچ رفتــنی تو کار نیستــ همین جـآ " به دلتـــ اشاره کنی" جاتهـ تا همیشه آخرِ سرش محکمــ بگی: شیر فهم شد؟؟ و مَن، دل ضعفهـ بگیرم از این همه عاشقانهـ های ِ محکمت!!
سارا(فندق خاندان)
ایــن روزهـــا همــه بــه مــن دلـتــنـــگــی هــدیــه مـی دهنــد لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید! بــه خـــدا تمــــامـ شــد دلـــــــــــم...!
سارا(فندق خاندان)
" بند بند وجودمــــ ـــ ـ .. بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ با این همه بنــد چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" ..
سارا(فندق خاندان)
من یاد گرفته ام وقتی بغض می کنم وقتی اشک می ریزم منتظر هیچ دستــــــــــــــی نباشم وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم مرهمی باشم بر جراحتــــــــــم