سارا(فندق خاندان)
باور کردم تنهایی را... چقدر دلم کسی را نمی خواهد امشب...
سارا(فندق خاندان)
سنگ..كاغذ...قيچي... اصلا چه فرقي ميكند؟.. وقتي تو آخرش با پنبه سر ميبري....
سارا(فندق خاندان)
تنهایم... مثل همان مسجد بین راه... هرکه می آید مسافر است... میشکند...هم نمازش را...هم دلم را...
سارا(فندق خاندان)
دلشکسته ای کنار پنجره سیگار میکشید ...خسته بود ...آنقدر خسته که یادش رفت بعد از آخرین پک ،سیگارش را به پایین پرت کند ...نه خودش را ... 25سال گذشت و.... پایان آغاز شد...
سارا(فندق خاندان)
سیگارش را میگزارد زیر لبش و می گوید :آتیش داری داداشجواب میدهم : توی جیبم که نه. . ولی در دلم دارم . .. .به کارت می آید؟ ... کیست که متوجه شود ..