sarbaz
وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد ، اما وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند... یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد اما وقتی زمانش برسد ، فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیونها درخت کافی است ! زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید... شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد زمان از شما قدرتمندتر است پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد...
sarbaz
دل اگر بهر عزیزان نشود گاهی تنگ نامش هرگز ننهم دل....که به آن گویم سنگ!!
sarbaz
یه نفر با انگشت روی خاک می نوشت:رفیق رفیق. پرسیدند:چه می کنی؟ گفت: چون میسر نیست من را کام او ،عشق بازی میکنم با نام او
sarbaz
یادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى ، محبت اوست پس ؛محبت کنید چه به دوست ، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست. (کوروش بزرگ)
sarbaz
من اگر پيامبر بودم، رسالتم شادمانى بود بشارتم آزادى و معجزه ام خنداندن كودكان... نه از جهنمى مى ترساندم و نه به بهشتى وعده ميدادم...تنهامى آموختم انديشيدن را و "انسان" بودن را... )چارلي چاپلين(
sarbaz
آخرین صفحه دفتر مدرستون یادتونه؟؟؟
sarbaz
همه چيز از يه بطري بازي شروع شد ؛ كمي بعد از نيمه شب ، روي يك ميز شش نفره همه مست و خراب ...!! بطري چرخيد ، چرخيد و چرخيد ... ... همه چشمها به چرخشش بود ! ... ... حركتش كم شد ... كم تر و كم تر ...!! تا بالاخره ايستاد ! سرش به طرف من بود به هر حال من بايد اطاعت مي كردم با چشم مسير سر تا انتهاي بطري رو طي كردم ! آخرش رسيد به اون ... نگاهم كرد و خنديد ! بلند بلند مي خنديد ! دليل خنده هاش رو نمي فهميدم تا اينكه ساكت شد و خيره به من ! به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه رو دستات راه برو يا صورتت رو با سس بشور ... يا يه چيزي مثل همينا ...!! كه يهو كوبيد روي ميز و ابرو هاشو تو هم كرد ...!! گفت : حكم ؛ ... عاشقم شو ...!!