sayeh
خداوندا ، جای سوره ای به نام “عشق” در قرآن تو خالیست که اینگونه آغاز شود : و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت
sayeh
تنهــایـی مـالِ آدم هـای شـریـف اسـت ! هـرزه هـا هیـچ وقـت تنهــا نمــی مـاننـد .. کـه معنــی تنهــایـی را بفهمــند !!!
sayeh
رسم زندگی این است یک روز کسی را دوست می داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی؟ این رسم زندگی است...
sayeh
وقتی مرا بغــــــــل میکنی... چنان جاذبه ی آغوشـــــت به جاذبه زمین غلبـــــه میکند... که روحم به پــــرواز در می آید…
sayeh
روزگار نبودنت را برایم دیکته می کند… و نمره ی من باز صفر می شود … هنوز نبودنت را یاد نگرفته ام ….!!
sayeh
هنر عاشقي من اين بود که بي تو با تو بودم !!
sayeh
درد داره ؛ یکی میشه همه ی زندگیت ولی .... هیچ جای زندگیت حضور نداره ...
sayeh
درد دارد…
سرت به سنگی بخورد ،
که روزی به سینه ات میزدی ….!
sayeh
دچار "مرگ عاطفی" شده ام ، "متقاضی"باشد ، زندگی ام را "اهدا" میکنم !
sayeh
آدم ها را از قدمت دوستانشان بشناس نه از تعداد دوستانش..
sayeh
اشک در زن سبب تسکین آلام درونی میشود... ولی در مرد مردانگی را تباه میسازد...
sayeh
کاش میشد . . . بچگی را زنده کرد . . . کودکی شد کودکانه گریه کرد . . . شعر قهر قهر تا قیامت را سرود . . . آن قیامت که دمی بیشتر نبود . . . فاصله با کودکی هامان چه کرد . . . کاش میشد . . . بچگانه خنده کرد. . .
sayeh
مـــي گـــذارم و مـــي روم... نــه اينکـــه دوستـــت نداشتـــه باشـــم ... از نخــــودي بــــودن متنفــــــرم ...
sayeh
افلاطون را گفتند چرا هرگز غمگين نميشوى ؟ گفت دل بر آنچه نمى ماند نمى بندم...
sayeh
حواست باشد بانو ! اگر به مردی بـیش از حدبها دهی ؛ دیگر برای داشتنت تلاش نمی کند ! نگاهش سرد می شود ، کلامش بی روح ؛ دستانش یخ زده ... حرف هایش بوی دل مردگی می گیرد ! و آغوشش بوی هوس ... !