میــدانی مَن و تو رقــآص میــدان موجوداتــی شده ایم کهِ خــود را مَــرد می دانند
می آینــد در اغــوشــت می گیرند
ارام در گوشــت زمزمه می کُنند ؛ عَســلم دوســتت دارم
یکــی نیســت بگوید
حرمــت من را ن َ حُرمــت خودت را نگــه دار
اینقــدر صادقــانه دروغ نگو
بــآنو چاره ای کُن برای بانــو ایـــت
دوســـتت دارم شنیدی تَنهــآ بگو
میدانَـم خَرت کهِ از پُل گُذشــت در گــوش دیگری تصنیــف احساس می ســرایی
بیامــوز اگر دُختــری تو را پذیــرفـت کهِ دوســتت بدارد , از همه هستــیش از همه احســآسش از همه غــروز و شخصیــتش ..
ببینــن از همه چیــزش مایهِ گذاشته ِ
تا زبــآن در کـآمش بچرخد و بگــوید دوسـتت دارد
لطفــآ احساســش را با حمـآقت هایــش بهِ لجــن نکــش
و خرت کهِ از پل گذشــت نگــو لجــن گمشــو
روزی اصــلا دیـر نیســت
یکــی هم پیدا می شـود حرف های خودت را به خودت بزنــد
این دُنیــآ , دنیای رفــت و برگشــت هاست
خوب ِ قصه من ... همون چشمان ِ سیاه ی ِ که دوست دارم چشم چرون ِ چشماش باشم ...
خوب ِ قصه من ... همون ِ که همیشه دوست دارم باشه و نیست ...
خوب ِ قصه من این روزا #تنهایی است ... اما دوست دارم #طلاقش بدم و ی ِ خوب ِ قصه انتخاب کنم واسه ِ خودم و #زندگیم ... معلوم نیست کی ... اما میدونم ی ِ روز خوب میاد که باهاش قدم بزنم ...
مَـرد سَرزمین مَن ؛
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 5 ساعت و 42 دقيقه قبلمیدانی دَرد یَعنــی ؛ نگــآهت را می فهمَــم
میــدانی گـآهی دلم هـوای آغوش امــن یــک مَرد می کُنَد
اغوشــی پُر از امنیــت ن َ هوس
دلــم هوای لــب هایی را می کُنــد کهِ پُر از خیــسی عشق باشد ن َ شهـوت
مــرد سَرزمین مَــن ؛
مَن هــوای سَرزمیــن توام ...
میدانـی گاهــی ســخت دلم هوای نگاهـی را می کُند کهِ امنیــت دهد بهِ قلــب همیشه ِ ترسیده ام
کاشــی می فهمیــدی این نگــآه های خریدارانهِ چقــدر زجرم می دهــد
بانـوی سرزمیــن من ؛
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 5 ساعت و 42 دقيقه قبلمیــدانی مَن و تو رقــآص میــدان موجوداتــی شده ایم کهِ خــود را مَــرد می دانند
می آینــد در اغــوشــت می گیرند
ارام در گوشــت زمزمه می کُنند ؛ عَســلم دوســتت دارم
یکــی نیســت بگوید
حرمــت من را ن َ حُرمــت خودت را نگــه دار
اینقــدر صادقــانه دروغ نگو
بــآنو چاره ای کُن برای بانــو ایـــت
دوســـتت دارم شنیدی تَنهــآ بگو
میدانَـم خَرت کهِ از پُل گُذشــت در گــوش دیگری تصنیــف احساس می ســرایی
برادَر سَرزمیــن مَن ؛
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 5 ساعت و 41 دقيقه قبلبیامــوز اگر دُختــری تو را پذیــرفـت کهِ دوســتت بدارد , از همه هستــیش از همه احســآسش از همه غــروز و شخصیــتش ..
ببینــن از همه چیــزش مایهِ گذاشته ِ
تا زبــآن در کـآمش بچرخد و بگــوید دوسـتت دارد
لطفــآ احساســش را با حمـآقت هایــش بهِ لجــن نکــش
و خرت کهِ از پل گذشــت نگــو لجــن گمشــو
روزی اصــلا دیـر نیســت
یکــی هم پیدا می شـود حرف های خودت را به خودت بزنــد
این دُنیــآ , دنیای رفــت و برگشــت هاست