دوستان ببخشید!اما دو کَلوم #حرف#دوستانه!از وقتی که اومدم #دنبالر حد و حدود رو سعی کردم رعایت کنم پس از بقیه هم این #انتظار رو دارم!مخصوصا #آقایون که اصلا خوشم نمیاد سر #شوخی های #خودمونی رو باز کنم با تشکر!
هنوز هم هستند #دخترانی که تنشان بوی #محبت خالص می دهد.. بکرند... نابند... احساساتشان دست نخورده است ، لمس نشده اند ، تحقیر نشده اند ، آری ، هنوز هم هستند ! نادرند ! کمیاب اند ! پاک اند ! روزی که قرار می شود کنار گوش کودکی لالایی بخوانند ، شرمشان از نام " #مادر " نمی شود ! و زیر #آغوش#همسرشان ، چشمانشان را نخواهند بست که با رویای دیگری سر کنند...
روزی مریدان نزد شیخ رفتند و از او پرسیدند: یا شیخ! [!]ینگ بدتر است یا کم بودن پهنای باند؟ شیخ نگاه معنی داری به آنها کرد و فرمود: هیچکدام! چیزی در اینترنت هست که از هر دوی اینها بدتر و اعصاب خردکن تر است! مریدان با حیرت به شیخ نگریستند و فرمودند: یا شیخ! از [!]ینگ بدتر چیست؟شیخ فرمود: "مشاهده این لینک تنها برای اعضا سایت امکان پذیر است. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید" بعد از این سخن، مریدان نعرهها زدند و گریبان پاره کردندی و لپ تاپ های خود را به زمین کوبیدندی فغان کشان به رشته کوهای آلپ پناه بردندی!!
#وقتی پست درمورد یه چی میذاری بعضیا لایک میکنن فردا ضد اونو یکی دیگه میذاره دوباره همونا لایک میکنن!!!خب چرا روی مرز آخه؟!!یه طرف باش دیگه لامصب!اصن یه وضی!!!تازه فهمیدم درگیرتر از منم بی نهایت وجود داره!
" لبیک اللهم لبیک ان الحمد والنعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک " تا چند هفته دیگه حاجیا مشرف میشن مکه و من خیلی دلم هوایی شده!نمیدونم چرا امسال اینقدر دوست دارم اونجا باشمو لبیک بگم!خدایا یه نگاهی به ما هم بکن!
مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال اطرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه. اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم نه از موتور ماشین سر در میارم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!خیلی ترسیدم داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در روباز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفرخیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود!!!
بعضیها سعی کنن بفهمن وگرنه...!
12 سال و 11 ماه و 5 روز و 23 ساعت و 7 دقيقه قبلاگه منتظورتون شهابه بیخیالش بشید دیونس با همه همین رفتارو داره
12 سال و 11 ماه و 5 روز و 23 ساعت و 2 دقيقه قبلاقا وحید!خطاب نزدم تا کلی گفته باشم!
12 سال و 11 ماه و 5 روز و 23 ساعت و 1 دقيقه قبلپس بهتره طرف رو بشناسه بعد از این شوخیا کنه!منم مجبور شدم پست بذارم که تکرار نشه