sepehr1988
به کسی که تنهات گذاشت بگو.. . این تو بودی که باختی نه من!!! . من کسی رو از دَست دادم که دوستم نَداشت..! اماتو کسی رو از دست دادی که عاشِقِتـ بود...
sepehr1988
امروز هوای دلم بارانیست . باران می خواهم ... بی چتر می خواهم اشک های خدا رو روی گونه هایم حس کنم ... بدانم تنها من غصه داره اینده ی سراب گونه ی خویش نیستم ... بگویم چه فایده گریستن کات بده این سکانسه لعنتی رو.....
sepehr1988
می خواهم بنویسم نمی توانم ؛ یک کلمه به ذهنم می رسد ... ” تــــ ــــو “ ...تمام شد این هم نوشته ی امروز …
sepehr1988
زمانی بود که گمان می کردم که به نهایت درد رسیده ام ......اما نه! از آن دورتر هم می شود رفت....
sepehr1988
چه زود خسته کننده میشویم و خودمان بی خبریم .....
sepehr1988
انقدر مرا سرد کرد.. از خودش.... از عشق .... که حالا به جای دل بستن ، یخ بسته ام ...! آهــــــــای ... روی احساســـم پا نذارید .. لیــــــــز میخورید!
sepehr1988
نــه تنهـــا ترکت می کنند … حتـی وقت رفـتن بــا تمام پـــر رویی دستــور هم میدهند : مواظب خودت بــاش … !!
sepehr1988
روسـَریـت رآ בرسـت بـبـَنـב ... لـبآسـهآیـَت پـوشـیـבه بآشـَב ... آرآیـِش نـَكـن ... حـَتـے اگـہ رآه בآره زیـبآ هـَم نـَبآش ... בخـتـَرَك ایـن جـآ چـشـم هآ گـرسـنـہ تـَر از مـعـבه هآسـت ... سیـرآب شـבن چـشـم هآ خیـآلـے بآطل اسـت ... اگـَر اجـتـمآعـے بـَرخـورב كـنـے میـگویـَنـב خـَرآب اسـت ... اگـَر سـَرב بآشـے میـگویـَنـב قـیـمـَتـَش بآلآسـت ... בخـتـَرَك ایـن جـآ زَن بـوבَن בل شـیـر مـے خـوآهـَב ... ایـن جـآ بآیـَב مـَرב بآشـے تـآ بـخـوآهـے زَن بآشـے ...
sepehr1988
دِلـَـم چـِــہ کـُودکــآنــِـہ بَهــآنـــہ ے تـُـو رآ میگیرَد ...امــا تـُـو بُزرگانـِــہ بــِـہ دِل نـَـگیر ... فَقَط بـــِـگو:کـُودکــــ است دیگــَــر .... نــِــمے فَهمـَـد...!!!
sepehr1988
ﭼﺮﺍ ﺩﻟﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟ ... ﺍﻭ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ! ... ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ، ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ... ﺍﮔﺮ ﺭﻓﺖ، ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ... ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭼﺸﻤﺎن ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻋﺎﺷﻘﺶ می کند ... ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﮐﻢ ﻣﺤﻠﯽ ﺭﺍ می فهمد ﯾ... ﮏ ﺭﻭﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ می کند... ﺁﻥ ﺭﻭﺯ می فهمد ﺁﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﺍﺯ ﺗﻪ ﻗﻠﺒﺖ ﺑﻮﺩﻩ ... می فهمد ﺷﮑﺴﺘﻦ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ…
sepehr1988
همه ی ما فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم که جهان را بی جهت، یک جور عجیبی جدی گرفته ایم...!
sepehr1988
تو ای رهگذر!!! چقدرعجــول بودی برای رفتن... باورم نمیشود که دنیایی را در پس پوسته ی وجودم می بینی و بی آنکه بدانی ام می روی... چه بود آنچه ادعای شناختش را داشتی؟ دستهای مرا نگاه کن که رو به سوی تو مانده... چیزی در درون من از تو جـا می ماند ای رهـــگذر!!
sepehr1988
نـشـــانی ام را می خـواســـتـی ؟ هــمـان مـحـلــه ی قـدیـمی پـائـیـز ! مـنتـظرم هـــنـوز ... اما زرد اما خشــڪـ گاهی بیـاد می آورم تــو را زیـر پـا ڪه می مـــانـم ...