sepehr1988
آنچه را که اطرافیان پستت نامش را حقی گذاشته اند که من ضایع نموده ام ... نه حق است نه انصاف... آن تنها بوی نجاست انسانهایی است که می خواهند از حق تو به حق خودشان که یورش به جسمت است برسند!.... " حق " دردی است که بر وجود من ماههاست ریشه کرده...
sepehr1988
آشوبی که دلهای آدمی را پر می کند دو علت بیش نخواهد داشت : 1- دلی را شکسته ایم که همچنان به ما فکر می کند و ما از آن بی خبریم ... 2- دلی را می خواهیم بشکنیم که به او فکر نمی کنیم و از شکستن آن باخبریم
sepehr1988
در امتداد دود سیگارم ... خط گیسوان کسی تکرار می شود؛ که همه هستی مرا به باد داد...
sepehr1988
بهـآنـﮧ هـآیـَت بـَرآﮮ ِ رفتـَטּ چـﮧ بچـّﮧ گآنـﮧ بوב ... چـﮧ بـﮯقـَرآر بوבﮮ زوבتـَر بروﮮ ... از בلـﮯ ڪـﮧ روزﮮ بـﮯاِجازه وآرב آטּ شـُבه بوבﮮ… مـَטּ سوگوآر نبوבنت نیستـَґ!!! مـَטּ شرمسآر ایـטּ هـَمـﮧ تـَפـملـّم ...
sepehr1988
تنهایی مختص آدمهای شریف است ... هرزه ها هیچوقت تنها نمیمانند، که معنای تنهایی را بفهمند ...
sepehr1988
درست که زجر ماهها صبوری مرا سوزاند اما باز هم کشنده نبود...! کشنده ان بود که تمام شرافت و صداقت من را بزرگترین اشتباه زندگیت نام گذاشتی...
sepehr1988
تــَـمامـِ اَمَّنْ یُجیببْ هاےِ دِلَمـ را گِره زَده اَمـ بـہ کَلِمـاتـَـمـ وَ رَوانــہ ے آسِمـاטּ کَـرده امـ ؛... مَنــ مُطمَـئِنَـمـ خـُدا تـُـو را بَـراے دِلـَـمـ نِگــَـہ مےدارَد...
sepehr1988
مـــیـــدونـــی کــی فـــهـــمــیــدم کــه خــیــلــی صـبـورم؟... وقــــتــی کــــــه " رفـــــتــــــ " ـــومــــــن هــــنـــوزمــــــ زنــــده امــــــ .... ...
sepehr1988
صنـــــدوق صدقــــــات نیســــــــت دل مـــــــن... کــــــــه گاهـــــــــی ســـــــــکه ای محــــــــــبت در آن بیـــــانـــــدازی و پیــــــــش خدای دلـــــــــت فخـــــر بفـــــــــروشی ... کــــــــه مستحـــــــــقی را شــــــاد کـــــــــرده ای ... !!!
sepehr1988
کـــــلافه کــه باشی ... دلــتنگِ کسی هستی ؛ کـه نیست ! و حــوصـله کسی را نداری ؛ کـه هـست...!
sepehr1988
بیا برویم باهم یک دوری بزنم...مثل قدیما... دلم برای آن روزها تنگ شده....تمام که شد دوباره برمیگردانمت سر جایت
sepehr1988
می روم ... چمدانم را نمی برم ... سنگین است روزهــایی که با تو زندگی کرده ام !
sepehr1988
کمی آهسته...کسی جا مانده... رویایی نیمه کاره رها شده...افسوس جاده ها تعجیل دارند بر رسیدن...دریغا رفیقی نیست... خستگی امان از فهمیده شدن بریده ...پشت کوه ها شهری نیست دگر... از خاطره رسیدن تنها پیچ های تو در توی انتظار در ذهن طوفان زده راهیان نقش بسته... چمدان ها خسته اند از باز نشدن های متمادی... روزی اینجا ، قلبی بود رویایی ...شیرینی در سر... افسوس زیر دشنه بیستون های دخترک تیشه ای بر فرق ریشه اش نشست! ...خاطره شیرینش از رسیدن ، سفر کرد رفت ... فراموشی آفَت است چمنزاری بود ، ملخ خورد...