خودم دارم میبینم و میدونم و کاملا میشناسمش
ولی وقتی دیگه چیزی نباشه برای دوستی . . . باید همون دور بمونیم . . . حداقل من
ک بعدا نگم فلان بود و نبود
همین بس ک ی دوست خوب بود و از ی زمان ب بعد دیگه ؛ نقشی نداشت . همین
از یه حسی متنفرم ک دارم همیشه اونم اینه ک : هر کی هرچی میگه من ؛ حتی ب یکی دیگه من میسنجم ببینم چقد درمورد من صدق میکنه حالا یا حرف خوب یاحرف بد . . . گاهی هم نقد و انتقادای دیگران رو ب خودم میگیرم و بدتر متنفر میشم از این حس
دیروز داشتم با دوستم میرفتم از جلوی یه خدمات کامپیوتری رد شدم! گفتم: یه مین واسا من برم ببینم این کیبورد هاش چند قیمته! گفت: چچییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟(دقیقا با همین لحن) گفتم: ببینم کیبورد هاشو چند میده! گفت: بیشعور فارسی را پاس بدار!!!!!!! منم دیدم راست میگه! منم با نوبغی ک توی زبان فارسی دارم با غرور ب سمت افق خیره شدمو گفتم: ""لحظاتی صبر کن تا "جعبه دکمه" هایش را قیمت کنم""!
حالم بهم میخوره دیگه
دوست ندارم
وقتی حرف از محدودیت میشه ک میخوای کاری کنی اما میگی نمیشه و چرت و پرت
اما میدونیم میشه ولی تمایلی ندارم یعنی دیگه دوست ندارم
پیشنهاد خوبیه
13 سال و 1 ماه و 7 روز و 15 ساعت و 45 دقيقه قبل


13 سال و 1 ماه و 4 روز و 13 ساعت و 8 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 4 روز و 10 ساعت و 50 دقيقه قبل


13 سال و 1 ماه و 4 روز و 10 ساعت و 33 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 2 روز و 12 ساعت و 1 دقيقه قبل