غلامرضا
تنها که باشی ..
آرزو میکنی کاش ..
یکی اسمت را صدا کند ..
حتی اشتباهی .........!
غلامرضا
هنــــــــــــوز هم نمــــــــیدانم اینجــــــــــا چـــه فــــصــــــــــلـیست ... که من کــــــال ماندم و به تـــــــــــــــو نمی رسم ...
غلامرضا
من از خود دلگیرم .. و از حرفها و دلتنگی هایم .. و از بی قراری های همیشگی .. از این حرفهای تكراری كه نه ، من از حرفهای تازه ، دلگیرم .. نمی دانم كه ذهن من چرا اینگونه تنها است .. كه انگار عالمی دارد .. و دیگر حرفهای كهنه هم تازه می گردند .. و بیزارم ، نه از دنیای رنگارنگ انسانها .. كه از دنیای یكرنگ نفسهایم .. و از ثانیه های یكسان گذشتن ها .. كه دلتنگم ......................
غلامرضا
درد دارمـ !. . از آن دردها که درمان ندارند . . .
غلامرضا
شايد خیلی مهم نیست وقتی می بینی یک نفر از روی پل خودش رو پرتاب میکنه توی آب .. یا یا شاید آدمی که با سرعت به وسط خیابان میدود و به یکباره می ایستد .. شاید دیگر مهم نباشد که سرنوشت آدم ها چیست .. یا حتی دیگر از جنازه کنار خیابان افتاده هم متاثر نمی شویم .. روزگاری انسانهایی را می شناختم که شیفته کمک کردن بودند .. انسان هایی که نمی رفتند , اگر دیگران نمی رفتند . نمی گفتند , دیگران نمی گفتند .. نمی خواستند , اگر دیگران نمی خواستند و یا حتی نمی خوابیدند اگر دیگران خواب نبودند .. اما امروز آدم هایی را می شناسم که می روند که دیگران نروند , می گویند که دیگران نگویند , می خواهند که دیگران نخواهند و حتی می خوابند که دیگران را فراموش کنند .. حال به این فکر می کنم که در آینده چه دسته از آدم ها را خواهم شناخت ..
غلامرضا
چه تصمیم درست ، چه تصمیم اشتباه . . تا تجربه نکنیم هیچ اتفاقی نمی افتد . . شاید راه درست از تصمیم اشتباه بیاید . .
غلامرضا
خسته ام از تكرار شنیدن مواظب خودت باش .. تو اگر نگران من بودی نمی رفتی .. به سادگی می ماندی گاهی فقط .. با یك نگاه ... با یك نفس شاید ، مواظبم بودی پس بگذار و بگذر ..
غلامرضا
گاهی در فرا سوی این لحظات از خود میپرسم ، با خود چه کردی .. ؟! که همچون باران میباری.. همچون باد گریزانی .. و همچون تاریکی در هراسی .. حتی چشمانت را در کلبه ی وجودش نیافتی .. تو خود ، او بودی و او تو نبود .. چه بد کردیم به خود ..
غلامرضا
غصه های من از قصه هایی است که ، " درد " را به گریه وا میدارد . . .
غلامرضا
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست . . چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید چه احساسی دارد . . و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق کند . . تنهایی تو کامل می شود ............
غلامرضا
به یاد روزهایی که گذشت ... بر جای پای خود ... گام می گذارم ...!
غلامرضا
چه زود به مقصد رسیدم ... و چه زود مقصد را عوض کردی ! روزها می خندی و شبها از اشک ها می نویسی ... تو هنوز گرفتاری ... من نیز ... در بند خود ...! .
غلامرضا
نه می دانم كيست و نه می دانم چه می کند ! ... حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم ... رنگ موهایش را نمی دانم و لبـــــــــخندش را ندیده ام ... فقط می دانم که نیست ...و عجیب جایش خالیست ...!
غلامرضا
سعی کنيد تو زندگی درخت باشید . . که اگه کسی بهتون لگد زد . .! شکوفه بارونش کنید . . !
غلامرضا
عجب رسمیه ، رسم زمونه .. قصه ی برگ و باد خزونه . . . میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه . . . کجاست اون کوچه ، چی شد اون خونه . . . آدماش کجان ، خدا می دونه ............. . . به ياد دوستان قديميم كه خيلي هاشون ديگه نيستن . .