دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

shabgard_tanha

shabgard_tanha
مرد - مجرد
امتیاز: 540

دنبال‌شدگان

(38 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(109 کاربر)

گروه‌ها

(73 گروه)

بازدید

shabgard_tanha
shabgard_tanha

نگران رفتن ها نباشید,زمین گرد است...

shabgard_tanha
shabgard_tanha

دختر که باشی: اگر زیبا باشی, عطسه کردنت را هزار نفر لایک میکنند ؛ اما قیافه که نداشته باشی, عاشقانه ترین احساساتت خریدار ندارد.... پسر که باشی: اگه پولدار باشی قیافه ی زشتت از دیکاپریو خوشگل تر دیده میشود ؛بی پول باشی فقط کامنت آگهی ترحیمت لایک میخورد... و این حقیقت ...

shabgard_tanha
shabgard_tanha

مهربانی نقش هر نقاش نیست / هر که نقشی را کشید نقاش نیست نقش را نقاش معنا میدهد / مهربانی نقش یار است حیف که یار نقاش نیست . .

shabgard_tanha
shabgard_tanha

آهـآی مـرغ ِ عـشـق . . . فـخــر نـفـروش . .؛ مـعـشـوقـه ی تـو هـم بـه لـطـف قـفـســ وفـادار مـانـده . . .!

shabgard_tanha
shabgard_tanha

گوشه اي ميگريستم ! عابري گفت حالتان خوب است؟ گفتم خوبم تنها تكه اي تنهايي در چشمم رفته است!

shabgard_tanha
shabgard_tanha

در عجبند! از سیب خوردنِ من! که از آن فقط " چوبش " باقیست!! مگر این همه چــــــوب که خوردیم! از یک سیــــب شروع نشد؟!!

shabgard_tanha
1354471369737407_orig.jpg shabgard_tanha

باید به بعضیا فقط بگی...

shabgard_tanha
shabgard_tanha

دختر جوانی بر اثر سانحه ای زیبایی خود را از دست داد. چند ماه بعد، ناباورانه نامزد وی هم کور شد. موعد عروسی فرا رسید.مردم می گفتند: چه خوب! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را باز کرد. چون او هیچوقت نابینا نبود... ( نیم کیلو باش ولی مرد باش )

shabgard_tanha
shabgard_tanha

گنجشکی باعجله و تمام توان به آتش نزديک ميشد و برميگشت! پرسيدند:چه ميکنی؟گفت:در اين نزديکی چشمه آبی هست ومن نوک خود را پر از آب ميکنم وآن را روی آتش ميريزم.گفتند: حجم آتش در مقايسه با آبی که تو مياوری بسيار زياد است و اين آب فايده ای ندارد.گفت: شايد نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند ميپرسد : زماني که دوستت در آتش ميسوخت تو چه کردی؟ پاسخ ميدهم : هر آنچه از من بر مي آمد ...انجام دادم ...

shabgard_tanha
shabgard_tanha

بپـرسید از گربه های له شده ی کف خیابان ، که : آنور خیابان چه داشت که این ور نداشت ( در زندگیتان زیاد از این شاخه به آن شاخه نپرید . سعی کنید هدفدار باشید )

shabgard_tanha
__________.jpeg shabgard_tanha

خوش به حال اسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره....به کسی توجه نمیکنه...از کسی خجالت نمیکشه....می باره و می باره...و اینقدر می باره تا ابی شه..افتابی شه...!!! کاش...کاش میشد مثل اسمون یود...کاش

shabgard_tanha
shabgard_tanha

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ... او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار

shabgard_tanha
shabgard_tanha

امتحان فیزیک استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

shabgard_tanha
shabgard_tanha

تصویر ثابت برای پروفایل

shabgard_tanha
shabgard_tanha

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند. کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم. خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی. اما در مورد من چی؟... من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟ می دانی جواب گاو چه بود؟

shabgard_tanha
shabgard_tanha

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود». آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.