♥♥ دنيا ♥♥
♥█▓▒بهــِ ســیمِ آخــَر ساز میزَنـَمـ به کورےِ چِشمـِ دُنیـا کهـِ ســازِ مـُخالـِف میزنه با من▒▓█ ♥
♥♥ دنيا ♥♥
اے ڪــــــــــــآشـــــــ . . . ڪــســـــــانـــــے کــــہ دلـــــتــنــگشــــــان مــــے شویـــــــم. . . لیــــــاقـــــــتـــــ ایـــــن دلـــتــــنگـــــــــے را داشتــــہ بــــاشنـــــــد. . .!!!
♥♥ دنيا ♥♥
بي حس شده ام از درد ! از بغــض ! فقط گاهـي ، خـط ِ اشکي ... ميسـوزانـد صـورتـم را !!
♥♥ دنيا ♥♥
مدتـــهاســـت دلـــم شـــروعــی تـــازه میخــــــواهــد تــو بیـــــــا مــــــرا دوبـــــاره آغـــــــاز کـــن…
♥♥ دنيا ♥♥
معلم براي سفيد بودن برگه ي نقاشي تنبيه اش كرد! و بچه ها خنديدند! او، اما خدا را كشيده بود كه مي دانست ناديدني است!!
♥♥ دنيا ♥♥
با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان داغ و درد است همه نقش و نگار دل من بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان
♥♥ دنيا ♥♥
بعضی حرف ها را نباید زد ، بعضی حرف ها را نباید خورد بیچاره دل چه می کشد میان این زد و خورد !
♥♥ دنيا ♥♥
شجاع به همدرد نیازمند نیست؛ از ناله شرم دارد؛ مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع می کند. زمان تبرئه اش می کند. پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود, هرچند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند ! دکتر شریعتی
♥♥ دنيا ♥♥
نمایشگاه زده ام ، بیا و تماشا کن … تمام روزهای نبودنت را آه کشیده ام و با حسرت قاب گرفته ام …
♥♥ دنيا ♥♥
خدایا کفر نمیگویم، //پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟!// مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. //خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .
♥♥ دنيا ♥♥
عشق با ما کردی اما زندگی با دیگری// تا به حالا نوبت ما بود و حالا دیگری// گفته بودی که مرا وقت سفر باید شناخت// عاقبت بار سفر بستی ولی با دیگری// هر نگاهت صد غزل در دفترم آواره کرد// با که حالا سر بگیرند این غزل ها؟دیگری؟// رسم دنیا بر همین بوده که عمری باغبان// پای گل می بارد و می چیند آن را دیگری// من که نفرینت نکردم.روزی اما میدهد// پاسخ کار تو را حالا خدا یا دیگری
♥♥ دنيا ♥♥
میخواهم اینبار که به دکتر رفتم بگویم برایم بغض رسیده بنویسد همراه با داد اضافه من نیاز دارم به تنها بودن واستراحت در خیال تو
♥♥ دنيا ♥♥
خاطره ها تمــام نمیشوند . . . تمـــامت میکننـــــــد . . . این بار که آمدی دستانت را روی قلبــــم بگذار تا بفهمی این دل با دیدن تو نمی تپــد … می ایستـــــــد … !