♥♥ دنيا ♥♥
نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش... بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد... ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...
♥♥ دنيا ♥♥
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند/// سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند/// عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار/// این شهر بی نقاب قبولم نمی کند/// ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت/// عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند/// این چندمین شب است که بیدار مانده ام/// آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند/// بیتاب از تو گفتنم آوخ که قرنهاست/// آن لحظه های ناب قبولم نمی کند/// گفتم که با خیال دلی خوش کنم///ولی با این عطش سراب قبولم نمی کند/// بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام/// حق دارد آفتاب قبولم نمی کند
♥♥ دنيا ♥♥
" من يك زن هستم، من يك انسان هستم،من هم مثل تو موسيقي، خنديدن، و دويدن در باد را دوست دارم پس خواهش ميكنم تو نگاهت را تطهير كن"
♥♥ دنيا ♥♥
نه بارانی است/// و نه برفی در حال بارش../// اما خواهد آمد../// می دانم..
♥♥ دنيا ♥♥
نگاه من نگاه او// هوای سرد کوچه مون// پنجره ای که بسته است// نفس ، نفس ، تنفسم// بخاری از غم درون ،// به روی سرد شیشه "ها" نشسته است// و صورتش میان مه// ز چشم من نهان شده؛ //کنون اگر به دست خویش// بخار شیشه بر کنم// و او اگر خبر شود// از این تلاش دست من// گمان کند که من طرح وداع بسته ام //گمان کنم گمان کند که چشم من از این نظاره خسته است// کنون اگر هر زمان که مه جدایمان کند// به جای دست گونه را به روی شیشه میکشم //گمان کنم گمان کند که اشک من// ...بخار غم به روی شیشه شسته است
♥♥ دنيا ♥♥
سلامتی اون رفیقی که مجازیه اما یه جوری واست سنگ صبوره که همه رفیقای واقعیت به گرد پاش نمیرسن !!!
♥♥ دنيا ♥♥
مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ، تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم . مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ، ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!!
♥♥ دنيا ♥♥
دوباره دیدمـش ! دلم کـمی برایـش سوخت ! انگار دلش را کسی شکسته بود.. خیلی تنها شده بود .. نه ... تنها نبود .. او خدایی داشت... خط های روی صورتش گذر عمر را نشان می داد .. این همون آدمی نبود که می شناختم . از فراق یارش درد می کشید .... گمانم معشوقش گرفتار چشمان دیگری شده بود ... اما کسی جز من ، سواد خواندن نگاهش را نداشت .. کاش می توانستم کمکش کنم ... ولی باید او را تنها می گذاشتم تا با درد های خود آرام بگیرد .... برای همین ، بی گـمان آیـنـه را شکستم ..
♥♥ دنيا ♥♥
شمعي روشن کردم حوالي هميــــن روزها که زودتـــــر بيايــــي ميگـــــويند دعـــــايٍ عاشقان هم، مستــــجاب ميشود