ُُُshakib
غمگینم همانندِ: مرد هزار چهره که میگفت: نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه"
ُُُshakib
از آن روز که رفته ای کارت شارژها را... سیگار میخرم و با خیابانها حرف میزنم!! همینطور پیش برود گوشی را هم باید بفروشم... کفش بخرم...!!!
ُُُshakib
بعضی شبا که خوابم نمی بره، یه جوری که مغزم بشنوه می گم: خوب! برم یه کتابی بیارم بخونم… هیچی دیگه، اصلا بیهوش می شم!
ُُُshakib
بچه رو به مادرش : مامان چرا بابا کچله ؟ مادر : بخاطر اینکه بابات خیلی فکر میکنه! بچه : پس چرا موهای تو اینقدر بلنده ؟ مادر : خفه شو !
ُُُshakib
<< نیکی که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند.>>
ُُُshakib
انسان به گونه اي آفريده شده كه اگر آتش جانش شعله ور شود، همه غير ممكن ها را از سر راه برمي دارد.((ژان لافونتن))
ُُُshakib
نگی که ما گداییم / نگی که بی وفاییم ما اهل هر کجاییم / مخلص بعضیاییم
ُُُshakib
مثل * تيغ * باش ، تا محتاج نوازش نباشى
ُُُshakib
دوست داشتن ، نه در ازدحام روز گم می شود نه در خلوت شب خفته یا بیدار دوست می دارمت . .
ُُُshakib
از زیـر سنـگ هم کـه شده پـیدایم کـُن … مـدت هاست که تـنهـایی هـای مـرا … دست هـای جـستجوگـری لـمس نکـرده انـد.
ُُُshakib
تکلیف گفتنی ها که معلوم است …
زحمت نگفتنی ها هم می افتد بر گردن سیگار …
ُُُshakib
یادش بخیر چه هیجانی داشت روزی که قرار بود زنگ آخر به خاطر جلسه معلما زود تعطیل بشیم !
ُُُshakib
می نویسم که بخوانی مرا می نویسم که بدانی مرا من نه آنم که تو در ذهن داری من همانم که در دل میدانی میدانم که عقل بر دلت چیره است ولی... روزها را نمی توانی با شب ها یک بدانی..
ُُُshakib
یکی ﺍﺯ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺕ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﻣﮕﺲ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﺦ ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻢ ﺑﻌﺪ یکی ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ﺑﺎﻟﻬﺎﺷﻮ ﻣﯿﮑﻨﺪﻡ ﻣﯿﺒﺴﺘﻤﺶ ﺍﻭﻥ ﺳﺮ ﻧﺦ ﺑﻌﺪ ﻣﮕﺲ ﺳﺎﻟﻤﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ یکی ﺭﻭ ﺑﮑﺴﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺻﺤﻨﻪ ﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ !!!!
ُُُshakib
من زندگی را از درختان اموختم شكست را پذیرفتم و دوباره جوانه زدم.