#سهـــــلامــــ
دیشب یــِ عالمـــ ه #مهمون داشتیم! منم تازه از شر خونــــ ه #تکونی خلاص شده بودم! و حوصله نداشتم! یِــــ #گـــل-پســــر رو بغل کردم و تا آخر مهمونیـــــ از جام بلند نشـــــدمــــ تمام این #مدت زیر بار سنگین #نگاهاش بودم!!
الهــیــــ نیلــــوفر قربونـتــــــ بره که شبـــــا بدون استثناء میایــــ سر بالشــــم...پتـــو رو میکشی روم....یِ نگــــاه #مـــــادرانه که به دنیــــا نمیدمـــش....خودت میدونی چقــــدر /#دوست-دارم/....
#یادش-بخیر بچگی ها....دو روز مونده به #عید...بابابزرگت/روحش شاد/ دستمو میگرفت میبرد راسته #بازار...میگفت پسر یِ دو سایز از خودت بزرگتر بگیر #بتونی بپوشیش...
همش از صبحه این #بابا با من لج میکنه! منکه چیزی نگفتم! فقط گفتم بیا #ظرفا رو بشور ! من برم ببینم کیه زنگ میزنه! حالا هم دهوام کرده! من برم بخوابم! توقعاتی دارن خانواده از #آدم !#شب-بخیر-دوستان...
مـن
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 12 ساعت و 11 دقيقه قبلاعتـماد به نفس
نـدارم . . . .