Mohammad
به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی
Mohammad
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فرختی؟ گفت نخریدند تمام شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Mohammad
غم های زندگی سرد خویش را از لب پرتگاه عشق به پایین می اندازم و به خوشی های زندگی امروز میخندم.
Mohammad
کتابچه زندگی نیز پایان میرسد؛لذت ورق زدن صفحاتش را ببریم.
Mohammad
غیر از غم عشق تو ندارم غم دیگر, شادم که جز این نیست مرا همدم دیگر
Mohammad
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند# همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند# دیو هستند ولی مثل پری می پوشند# گرگ هایی که لباس پدری می پوشند# آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند# عشق ها را همه با دور کمر می سنجند# خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد# عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد...
Mohammad
عیب جامعه این است که همه می خواهند آدم مهمی باشند و هیچ کس نمی خواهد فرد مفیدی باشد
Mohammad
آنقدر شکست میخورم تا راه شکست دادن را بیاموزم .
Mohammad
پاییز امده..........در ای دوران بی مهری باز هم اندکی از مهر پیداست!!!!!!!!کفشهای کهنه را دور نیندازیم ,شاید دوباره به کوچه های قدیمی بازگشتیم
Mohammad
به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی
Mohammad
سهم من از دوری تو چیزی جز دلتنگی به اندازه دریاها ،نگاهی تاریک همچون شب های بدون مهتاب و لحظه هایی که ثانیه به ثانیه میگذرند نیست .پس ای دوست بشنو صدای دلتنگی مرا