ماهگل جون(موزیسین خاندان)
عصبانیت انتقام اشتباهات دیگران را از خود گرفتن است
ماهگل جون(موزیسین خاندان)
این گونه زندگی کنیم : ساده اما زیبا ، مصمم اما بی خیال ، متواضع اما سربلند ،مهربان اما جدی ، سبز اما بی ریا ،عاشق اما عاقل .
ماهگل جون(موزیسین خاندان)
من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم و تو ؛ غرورت را بیشتر از من ، حالا اما …. بگذریم نه چیزی از غرور تو مانده نه از دوست داشتن من ... !!!
ماهگل جون(موزیسین خاندان)
مواظب افکارت باش که گفتارت میشود ، مواظب گفتارت باش که رفتارت می شود ، مواظب رفتارت باش که عادتت می شود ، مواظب عادتت باش که شخصیتت میشود و مواظب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.
ماهگل جون(موزیسین خاندان)
عفو از کسانی نیکوست که توانائی انتقام دارند .
ماهگل جون(موزیسین خاندان)
به غیر از خدا، به هر آنچه امید داشته باشی، خدا از همان چیز ناامیدت می کند.
ماهگل جون(موزیسین خاندان)
ماهیگیر آموخته است که ماهی کوچک از تور بزرگ عبور می کند و اصولاً تور بزرگ به درد ماهی کوچک نمی خورد.
ماهگل جون(موزیسین خاندان)
چرا او به گناهان خود اعتراف نمی کند؟ چون هنوز هم انجامشان میدهد … همانطور که تنها کسی می تواند رویایش را تعریف کند که از خواب بیدار شده باشد!
ماهگل جون(موزیسین خاندان)
پشیمانی بابت کارهایی که انجام داده ایم، ممکن است به مرور زمان از بین برود، ولی پشیمانی بابت کارهایی که انجام نداده ایم، تسلی ناپذیر است.
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
14 سال و 7 ماه و 10 روز و 19 ساعت و 11 دقيقه قبلمگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.




14 سال و 7 ماه و 10 روز و 19 ساعت و 5 دقيقه قبلخیلــــــــــــــــــــــــــــــی قشنگ بووووووود!
واقعا بغضم گرفت!
و خداست یار همیشگی ما
14 سال و 7 ماه و 10 روز و 19 ساعت قبل
14 سال و 7 ماه و 10 روز و 9 ساعت و 29 دقيقه قبل