بابای دوستم مریض بود. می خواستم برم خونه شون عیادت. رفتم از سوپر مارکت سر کوچه شون آب میوه بخرم. به فروشنده گفتم دو تا آبمیوه بزرگ به من بدید. گفت: چی باشه؟ گفتم به سلیقه خودت بده، هر چی دادی... گفت: انار بدهم؟ گفتم نه. گفت: انگور بدهم؟ گفتم نه. گفت: انبه بدهم؟ اینو که گفت، اعصابم خورد شد، گفتم: ای بابا! آقا شما هم که هر چی اولش "ان" داره داری می دی به ما! فروشنده هه یه ربع آویزون شده بود به در یخچال، از شدت خنده نمی تونست حرف بزنه!