یه روز توی اتوبوس بودم با دو تا از دوستام نمیدونم کجا میرفتیم ..دیدم یه خانومه خیلی داره به من نیگا میکنه همینجور زل زده بود به من خلاصه وسطای راه بودیم که خانومه رفت کنار دوستم نشست و به اطلاعات گرفتن راجب من کلی ازم تعریف کرده بودو گفته بود همون عروسیه که من میخوام بعدش شماره خواسته بود ازم دوستمم خیلی شیک از طرف من بهش گفته بود ک قصد ازدواج ندارم هیچی و من همچنان بی شوور موندم خودمم نمیدونم بهش بگم دوست یا دشمن؟ با روح و روان و احساسات ادم بازی میکنن والا
#وقتی میای دنبی میبینی نه خطابی داری.. نه دیدگاهی داری.. ونه خصوصی اونموقس که میفهمی که چقدر تنهایی و چه زندگی یک نواختی داری نکنید با من این کارو عاخه