وحشت از عشق که نه... ترسم از خاطره هاست وحشت از گوشه که نه... ترسم از خاتمه هاست ترس بیهوده ندارم... صحبت از تجربه هاست صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کودک بودی : گفتی که تازه از حمام آمده ای ... اما موهایت کثیف و نامرتب بود و بدنت هنوز بوی عرق و بازی فوتبال مدرسه را میداد ... لبخندی زدم اما باور نکردم... سالها گذشت روزی مغرور آمدی و گفتی که فارغ التحصیل شده ای ... کسی نمی توانست از تحصیل آسوده و بی نیاز شده باشد ... لبخندی زدم اما باور نکردم ... چهل سال گذشت و مسن شدی : گفتی که از زیارت حج آمده ای خوشحال شدم اما... چه سود که هیچ تغییری قبل و بعد از رفتنت در اخلاقت مشاهده نکردم ... باردیگر لبخندی زدم ولی باز هم حرفت را باور نکردم