من علیرضا هستم
آهااااااااااااااااااااااااای !!امروز چند بار فرو ریختم از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه تو بود ...
من علیرضا هستم
ای کاش سر نوشت جز این می نوشت ...
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
چشمهای تو مثل دریاست... اجازه میدی جورابامو توش بشورم؟
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
تنهایی یعنی ی هفته گوشیت خاموش باشه حتی خونوادت نفهمن
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
خــــدایا همه از تو می خواهند ...بدهی ! من از تو می خواهم....بگیری ! ... خـــــدایا این همه حس دلتنگی را از من بگیر !
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
تـــــــــــــــــــــو ســکوتـی و مـن هیــــاهـو. آغــــوش بگشـا٬ خـامـوشـــم کـن...!
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
14 سال و 11 ماه و 22 روز و 17 ساعت و 25 دقيقه قبلدخترک به بیماری سختی مبتلا شد
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

14 سال و 11 ماه و 22 روز و 17 ساعت و 13 دقيقه قبل
14 سال و 11 ماه و 22 روز و 17 ساعت و 13 دقيقه قبل