من علیرضا هستم
باز من هستم و حسرت نبودن تو ...
من علیرضا هستم
از گفتن و نشنیدن به تنگ آمده ام .گاهی فکر میکنم حال ما آنقدرها هم که فکر می کنیم خوب نیست.
من علیرضا هستم
هنوز داغ نخستین درست ناشده بود که دست جور زمان داغ دیگرش بنهاد
من علیرضا هستم
جز سیاهی خودم در آینه ندیدم و جز تباه شدن مهر تو من آنقدرها هم که فکر میکنی خودم نیستم حرفهایم بی پروا قلم را به رقص در می آورند و زبان سرخم جز رنجش تو کاری نیاموخته این بار برای تو می گویم، تو که می دانی کیستی و من که غرق شده ام در این همه احساس من جز سیاهی کم رنگ سایه تو نیستم از بودن بی زار می شوم اگر نبودنم آرزوی کسی شود...
من علیرضا هستم
آرزو می کنم ثانیه های ماندنت تمام نشده باشد می دوم... می رسم و باز به چشمهای منتظرت سلام میکنم می خوانی...می خندی... اشک می ریزم و تمام می شود
من علیرضا هستم
دیگر دستهایم نمی لرزد وقتی دلم را می فشارند ...
من علیرضا هستم
بیزارم از تو که اشکهایم را ارزان فروختی...............
من علیرضا هستم
همیشه این موقع رسیدن مهر رو به هم تبریک میگفتیم ولی حالا شروع پاییزمون همراه بود با خزان رفتن تو......
من علیرضا هستم
امروز بانو رفته است و من با رنگ نیلوفر ها تنها مانده ام ترسم از این است که بانو را من گم کرده باشم از این می ترسم که بانو در لایه لا یه های غربت دل من سرگردان باشد وای که حرف از رفتن بانو نیست، حرف از فراموش کردن اوست
من علیرضا هستم
کسی می داند خورشید آرزوهایم با کدام قانون طبیعی دوباره گرم میشود؟حالا حرفها کنایه می شوند و بر دلم فرود می آیند
من علیرضا هستم
مشتت را گره کرده ای و نمی دانی برای شکستن دلم تلنگری کافی است برگرد و پشت سرت ببین که دیواری را که تا ثریا کج ساخته بودیم ویران شد. بیشتر دلتنگ بودنت هستم تا نبودن تو!
من علیرضا هستم
بانو باز با دلت کجا سرگرم شده ای که محبت را به یغما بردند
من علیرضا هستم
من از این به بعد سکوت میکنم تا رنجی به رنجهای وجودتان نیافزایم چشمهایم را میبندم تا فکر نکنید سرم در زندگی شما میچرخد. دلم را زنجیر میکنم تا غم دیگران درونش راه پیدا نکند. حتی اگر دوست داشته باشید از دیارتان سفر خواهم کرد.
من علیرضا هستم
رهایم کنید تا با فریاد سکوت بگویم دیگر دوستیتان را نمی خواهم.
من علیرضا هستم
همین روزها بر روی زمین آنجا که تو بالهایم را چیده ای دست از نفس کشیدن بر می دارم دلی اگر مانده بود ،بردار ببخش به آنانکه عشق را بازی کرده اند ...