سمیهـ ♥ملوس خاندان♥
دیگه اشکامو بهت نشون نمی دم... جای نقاشیاتم تکون نمی دم... دیگه وقتی که کنار من نباشی.. به خودم اجازه ی جنون نمی دم... دیگه روی میز برات گل نمی ذارم... ادای مجنونا رم در نمی یارم... هرچی خاک نشسته باشه تو اتاقت... بخدا یه ذره شم برنمی دارم... نمی خوام برام بمیری... تو فقط بگو نمیری... دیگه از تو هیچ سوالی نمی پرسم... بی خبر می مونی از شبای غصم... دیگه هرچی اتفاق بد بیفته... نمی تونی بخونی از توی قصم... دیگه را برا برات گل نمی چینم... شب تا صبح خواب چشاتو نمی بینم... شبا که با قهوه و غصه بیداری... حتی بیصدا کنارت نمی شینم
سمیهـ ♥ملوس خاندان♥
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوسش داری از چشمات معلومه یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قَدرتو می دونه چیکار کردی که با قلبم بخاطر تو بی رحمم تو می خندی چه شیرینه گذشته ام ، تازه می فهم… تورو می خوام تموم زندگیم اینه دارم میرم ته دیوونگیم اینه نمی رسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من