سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سـیـاوشــ
پایان افسانه مایکل فلپس/ اولین طلای آمریکا را لوچته کسب کرد
سـیـاوشــ
از طرفی خوردنِ این همه چایی پشتِ سر هم خیلی سخته. یعنی وقتی مجبورم بخورم دیگه مزه نمیده خوردنش. ولشکن. بهتره به این چیزا فکر نکنم. برم چاییمو بخورم تا سرد نشده. دیگه مهم نیست اونا چی فکر میکنن. اصلن
سـیـاوشــ
یعنی اگه از همین الان شروع کردم به خوردن این ده هزار تا چایی میتونم اینده رو زودتر ببینم؟ ولی چه فرقی میکنه؟ دیدنِ اینده کمکی به ادم نمیکنه
سـیـاوشــ
ولی چرا. تو هر بیست سال میشه حداقل ده هزار تا چایی خورد. این خیلیه. تازه شاید خیلی بیشتر
سـیـاوشــ
مثلا همین دیروز به نظرم هیچ فرقی با بیست سالِ پیش نداره. یا همین فردا ، مگه چه فرقی با بیست سالِ یعد داره؟
سـیـاوشــ
ولی من که عادت کردم. نکردم؟ من چی؟ من چجوری خودمو میبینم؟ یعنی اونی که من میبینم من نیستم؟ اگه هستم چرا انقد دورم؟ نه اینکه دور باشما. ولی دورم. خیلی دور.
سـیـاوشــ
انگار چیزی که دیده میشم با خودم فرق داره. اونا منو یکی دیگه میبینن
سـیـاوشــ
به همه میخندی، با همه دست میدی... دستت و میگیرم، دستمو پس میدی... اما دوستت دارم
سـیـاوشــ
سلام ، بانوي باران؛ بانوي آفتاب!
سـیـاوشــ
پشت ِ ديوار قايم شدهبود... با گلي سرخ در دست!
سـیـاوشــ
مينويسم بر آسمان: دوستات دارم