سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
سردردهای من
دریا هم که باشم دل به آبیِ لباست میزنم ، آبی بپوش
بازی با کلمات و دِل واژه ...
لب می گذارم بر لب فنجان... تنهایی را سر می کشم... سرد و تلخ!
سردردهای من
چه امروز و دیروز که هیچ کس در این خانه نبود جز من، چه فردا که همه می آیند؛ فرقی نمیکند تو که نباشی، من تنها هستم...
سـیـاوشــ
سر دردی که از اول صبح باهاته...
سـیـاوشــ
مومنم کردی به عشق و جا زدی، تکلیف چیست؟ ... بر مسلمانی که کافر میشود پیغمبرش؟
سردردهای من
دنبال سیگارت میگردی، بعد چایی لیوانی
سـیـاوشــ
رسایی... نماینده مشهد توی مجلس