سـیـاوشــ
خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست...!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
قبل فریاد در شهری که سکوت قانونش شده...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تورو تازه شناختم، پس چه جوری جهانم به بودنت پایبند است؟
سـیـاوشــ
وقتی کنترل دست پدر میوفته و هی کانال کانال میکنه...!
سردردهای من
هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم...! کوچهها را بلد شدم، خیابانها را بلد شدم، ماشینها را، مغازهها را، رنگهای چراغ راهنمایی را، ولی هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم؛ آدمها را بلد نیستم...!
سردردهای من
چهِ قدر چای، که ننوشـیدم در کافههایی که با تو نرفتم، و چه نیمکتها که مرا کنارِ تو ندیده، فراموش کردند...
سردردهای من
چمدون توی دستت ایستادی دم در... سنگینی سیگار و حس میکنم روی لب...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
میگه نترس... یه روزی تموم میشه...