ツkhale khatereツ
من عاشق آن گلم که در بیابان عشق پژمرده شد ولی منت باران نکشید.
ツkhale khatereツ
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
ツkhale khatereツ
من برای سالها مینویسم...سالها بعد که چشمانت عاشق میشوند...
افسوس که قصه ی مادر بزرگ راست بود...همیشه یکی بود یکی نبود
ایول
12 سال و 11 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 37 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 29 روز و 10 ساعت و 57 دقيقه قبل