دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ツkhale khatereツ

سَر بِـه هـــَــوا نیستـــَــمـ! اَمــــا هَمیــــشِه چَشـم بـِه آسمــــان دارَمـ! حـــال عَجیبـ... درباره »
ツkhale khatereツ
زن - متاهل
امتیاز: 7240

دنبال‌شدگان

(752 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(605 کاربر)

گروه‌ها

(56 گروه)

بازدید

ツkhale khatereツ
ツkhale khatereツ

من عاشق آن گلم که در بیابان عشق پژمرده شد ولی منت باران نکشید.

حامد*مهدی سابق*
حامد*مهدی سابق*

من موندم پست من یا خودم چه چشمی رو در آوردیم خب عزیزه من دوست نداری پسته منو نخون به زور که نگفتیم بیا تو پستا ما بر گمشو بشین سرجات دیگه کی با تو کار داره "" هی میخوام حرف نزنم با کسی کاری نداشته باشم دوباره میان رو دمم پا میذارن

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
ツkhale khatereツ
ツkhale khatereツ

@رُز.سَـــبــزِ گروه ♀ SG ♀ وی وی ببینین تولدت کیه تفلدت مبارک رز جووونم

این ارسال را بازنشر کرده است.
حامد*مهدی سابق*
حامد*مهدی سابق*

من همیشه بچگیام دوس داشتم وقتی گریه میکردم بغلم کنن بگن هیشش مامی ایز هیر، مامی لاوز یو . . . . . اما خب متاسفانه اکثر مواقع با دمپایی ابری خیس میکوبیدن تو دهنمو میگفتن خفه خون بگیر لامصب تا ندادم نونه خشکی ببرتت پدر سگ

و 4 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
حامد*مهدی سابق*
حامد*مهدی سابق*

ﻋﺎﻏﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﯿﮕﻪ:ﺑﺎ ﭼﯽ ﻣﯿﺮﯼ دنبالر؟! ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﺎ ﻣﺘﺮﻭ!! . . . . . . ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﻗﺎﻧﻊ ﺷﺪ ﭼﻮﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮﮐﺖ ﻗﺴﻢ

و 2 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
غَـزل عَکّـاسِِ دنبالـر...
غَـزل عَکّـاسِِ دنبالـر....

به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی؟ پدرش گفت.. دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید.. وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود.. تنها مادر بزرگش دیده بود شاخه گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود......

و 14 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
ツkhale khatereツ
ツkhale khatereツ

@مهدی مهدی تولدت مبارک

این ارسال را بازنشر کرده است.
☜-حــــــآجــــ
☜-حــــــآجــــ

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
☜-حــــــآجــــ
☜-حــــــآجــــ

@ツkhale khatereツ -----مواظبـــــــــــــــ نگـــــــــــــــاهت باش چــــــــشــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــ هایم اراده کنــــــــــــــــــــــــــــــــــد دنیا را ویـــــــــــــــــــــــــران خواهـــــــــــــــــــــــــد کــــــــــــــــــــــــــرد . . .

این ارسال را بازنشر کرده است.
فرشته _ رند خرابات
فرشته _ رند خرابات

مﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ: ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮ ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻫﻤﻴﻦ؟!ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ ................................

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
فرشته _ رند خرابات
فرشته _ رند خرابات

پسر از روی نجابت گفت: من بابت مردان سرزمینم عذر میخواهم مردانی که غیرت را کنار گذاشته اند تعصب بردوش گرفته اند مردانی که برتو چشم میدرانند مردانی که با چشمان هیزشان تو را میپایند مردانی که به اسم مواظبت از تو ، تو را زندانی میکنند مردانی که در خیابان آزادی را ازتو میگیرند مردانی که تو را وسیله ای برای فرونشاندن هوس خویش میدانند مواظب خودت باش، من چشمم از مردان سرزمینم خون میگرید مواظب خودت باش........

این ارسال را بازنشر کرده است.
فرشته _ رند خرابات
فرشته _ رند خرابات

.پسری دختری را در صف شیر دید... احساس کرد دوستش دارد...این را به دختر گفت... دختر سکوت کرد... پسر گفت:تو اولین کسی هستی که من اینگونه دوستش میدارم... دختر...سکوت کرد و رفت... پسر به دنبالش رفت... دوباره به او گفت: خواهش میکنم عشق مرا باور کن... دختر باز هم سکوت کرد... و وارد خانه شد... تمام فردای ان روز را به حرفهای پسر فکر میکرد... نایلون شیر تا نیمه خورده شده بود... پس فردا تاریخ انقضای شیر بود.. دختر میرفت... تا شاید دوباره پسر را ببیند.. در راه از کنار دختری گذر کرد... ان دختر تنها نبود...همراهی اشنا داشت... پسر دیروز ...... باز هم عاشق شده بود!!!!... ......... دختر ارام گریست... و ارام گفت.... تاریخ انقضای عشقت از تاریخ انقضای شیر نایلونی کوتاه تر بود...

این ارسال را بازنشر کرده است.