داستان کوتاه دو قسمتی - قسمت 1 @ خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟ یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید : پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد . همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی . پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟" چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !" .....ادامه داستان در پیج @مسیحا
خواهش میشه
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 19 ساعت و 28 دقيقه قبلهنو تاییدم نکردیا
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 19 ساعت و 27 دقيقه قبلاندکی صبر
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 19 ساعت و 24 دقيقه قبل
چشم 
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 19 ساعت و 23 دقيقه قبل