یه شب سه نفر اشتباهي دستگير ميشن و در نهايت ناباوري به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم ميشن.... >>>>>>نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه .... >>>>>>کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته .... >>>>>>به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن. >>>>>>نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ... >>>>>>کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ... >>>>>>به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن . >>>>>>نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی >>>>>>خوب بقيه داستان هم مشخصه، مسوولين زندان مشكل رو ميفهمن و موفق به اعدام فرد ميشن >>>>>> .... >>>>>>نتيجه: لازم نيست همیشه راه حل مشكلات رو جار بزنید
یه پسره یه روز به نازی ﻣﯿﮕﻪ ﻣﯿﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ دخترم ﺷﯽ؟ نازی ﮔﻔﺘ :ﻧﻪ پسره ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ...ﺧﺪﺍ ﻭﮐﯿﻠﯽ ﺷﻤﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﯾﺪﯾﻦ ﺗﻮ ﺟﻤﻠﻪ پسره؟؟ |: خو لامصب یه بار دیگه میگفتی من قبول میکردم
"چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟
كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه...
چقدر خوبه مثبت ديدن...
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
یه آدم چن وقت تو خاطرت باقی میمونه ؟ گاهی به اندازه تموم شدن شیشه عطری که بهت هدیه داده ،گاهی کمتر به اندازه زمانی که اثر رژش از رو لبت پاک بشه ، گاهی به اندازه کبودی ئی که رو تنت باقی گذاشته گاهی هم یه کار میکنه که تا آخر عمرت از یادت نره ، گاهی این کاره خیلی خوبه گاهی خیلی وحشتناک ، رفتار داریم تا رفتار ، آدم داریم تا آدم

13 سال و 3 ماه و 29 روز و 17 ساعت و 1 دقيقه قبلیعنی عالی بود.......
13 سال و 3 ماه و 29 روز و 17 ساعت قبللایک
13 سال و 3 ماه و 29 روز و 16 ساعت و 57 دقيقه قبل#وحید





13 سال و 3 ماه و 29 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبل#مسی جون
#مسی جون تنها