سلام .... حال همه ی ما خوب است ..... ملالی نیست جز گم شدن گاه و بی گاه ناگهانیِ ما..... که مردم به آن داشتن دغدغه ی زیاد می گویند.... با این همه عمری اگر باقی بود جوری به #دنبالر سر میزنم و پست میگزارم.... که نه پای بی جفت یوزار ( @O u ➌ Ph ¥ ) بلرزد و نه آن دلِ ناماندگار سجی!( @ســجـی ) ... (دوستان شکل کامل + شکل کامل شعر در دیدگاه )
سلاااااااااام دوستان....بعضیاتون من رو میشناسید و بعضیا هم نمیشناسید...ازتون یه خواهشی دارممممم...الان دوساله که یکی از عزیز طرین افراد زندگیم سرطان استخوان داره.... یه ماه پیش دکترا جوابش کردن....توی این شب های عزیز این جوون 18 ساله رو از دعاتون بی نصیب نکنید....ممنون
دوستای خوبم به نیت حضرت علی اصغر طرحختم6میلیون صلوات ب نیت شهدای کربلا و حاجت روا شدن دوستان و همچنین شفای تمام مریضان برگزار می شود سهم هر کس 6صلوات ...دوستان خوبم لطفا شرکت کنید
گاهی اگر با ما صحبت کرده باشی از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند گاهی نمازی را امامت کرده باشی گاهی اگر در چاه مانند پدر آه اندوه مادر را حکایت کرده باشی پس بوده ای و هستی و می آی از راه تا حق دل ها را رعایت کرده باشی پس مردمکهای نگاه ما عقیمند تو بوده ای بی آنکه غیبت کرده باشی دوباره رسید محرمش و دوباره داغ دل....این المنتقم بدم المقتول بکربلا....بحق الحسین................بحق الحسین
روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد ، مرد نماز را شکست و گفت : مردک! در حال راز و نیاز با خدا بودم ، تو چگونه این رشته را بریدی ؟ مجنون لبخندی زد و گفت : من عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم ، تو چگونه عاشق خدایی و مرا دیدی؟!
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته
14 سال و 8 ماه و 20 روز و 1 ساعت و 55 دقيقه قبلرزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!