deragon†
ی کسانی که مامور دفن من هستید وقتی که من مرحوم شدم مرا در تابوت سیاهی که تاریک تر از تاریکی هاست قرار دهید.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که هنوز چشم به راهش هستم
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بفهمند به آنچه که میخواستم نرسیدم
بر روی قبرم بوته ای از گل بکارید تا در بهاران بوی یار دهد.
بر روی قبرم صلیبی از یخ قرار دهید تا به جای مادرم گریه کند چون من طاقت گریه های مادرم را ندارم
بر روی قبرم چیزی ننویسید تا زود فراموش شوم و موهایم را پریشان بگذارید تا هممه بفهمند که دست نوازش بر سرم کشیده نشده است....
deragon†
دعای بارا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دعای عشق بخان....!!!!! این روزها... دلها تشنه ترند از زمین خدایا کمی عشق بـــــــــــــــــــبار
deragon†
دانشجوی دختر: استاد! تورو خدا! من باید این درسو قبول شم! وگرنه مشروط میشم! استاد: خب من باید چیکار کنم الان ؟ دانشجوی دختر: استاد شما منو پاس کنید من هر کاری بگین میکنم!! استاد: هر کاری ؟ دانشجوی دختر: هر کـــــــــــــــاری ! استاد: هر کارِ هر کـــــــــــــاری ؟؟! دانشجوی دختر: هر کارِ هر کـــــــــــــاری !! استاد: . . . برو درس بخون ..!
deragon†
امروز تو به دوست داشتن رسيده اي و من هنوز در عشق مانده ام و دوست داشتن و عشق در كنارهم عذاب و رنج ميبرند...(شريعتي)