deragon†
جغدگفت:خدايا!آدمهايت مراوآوازهايم رادوست ندارند.خداگفت:آوازهاي توبوي دل كندن ميدهدوآدمهاعاشق دل بستن اند.تومرغ تماشاوانديشه اي!وآنكه ميبيندومي انديشد،به هيچ چيزدل نميبندد.دل نبستن سخت ترين وقشنگ ترين كاردنياست.اماتوبخوان وهميشه بخوان كه آوازتوحقيقت است وطعم حقيقت تلخ.
deragon†
دکتر : شما باید استراحت کنی الان تصادف کردید ممکنه شکستگی داشته باشد پیر مرد :من باید برم خونه دکتر : نمیتونید پیر مرد : زنم آلزایمر داره تنهاست ! دکتر : خب وقتی شما رو نمیشناسه فعلا کجا میخواید برید ؟ پیر مرد : اون منو نمیشناسه ، من که اونو میشناسم وپیر مرد رفت . . . ::: وفاداری:::
deragon†
خسیسه به زنش میگه امروز جون یه نفر رو نجات دادم زنش میگه مگه چیکار کردی ؟ میگه به ١ فقیر ده هزار تومان دادم دیدم داره از خوشحالی میمیره ازش گرفتم !
deragon†
ساحل ارام دلت را به خدا بسپار خودش بهترين قايق را برايت ميفرستد...
deragon†
بله دیگه وقتی مامانش انقدر گرون و با کلاس باشه ، بچه میشه این :
deragon†
چرا هر چی پیام خصوصی میدم پیامم نمیره؟
deragon†
کاش نامت باران بود... آنوقت تمام مردم شهر هم برای آمدنت دعا می کردند !
deragon†
می دونی دلتنگی یعنی چی؟ دلتنگی یعنی اینکه:بشینی به خاطراتت باهاش فکر کنی اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ولی چند لحظه بعد شوری اشکهات امونت نده ........!
deragon†
وقتی خودم را در آغوش می کشم تنها به یک چیز فکر می کنم....!؟ نگاهی که همیشه مانند دیوانه ها در پی ام بود
deragon†
دیشب با دوستم رفته بودم رستوان.... روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود با هم دوست هستند، اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن، سرمو انداختم پایین.... دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن ، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت، براش نوشته بودم ..... ..... خیـــــــلی پستی
deragon†
شبها اتاقم ماه ندارد ، چشمانت را قرض می دهی تا صبح ؟