وحید
یه وقتایی زندگی اونقدر بهت فشار میاره که دوست داری برگردی تو شیکم مامانت ٬ بند نافتو حلقه کنی دور گردنت و خودتو خفه کنی ... !
وحید
تو خیلی وقته خودتو فروختی ، فقط چون پول نگرفتی ، نفهمیدی ...
وحید
خنده ها را می توان هر جا نوشت اشکها رازند ، جایش ، شانه است من تمام لحظه های بی تو بودن ، در خیالم با تو بودم من تمام لحظه ها را روی شانه ت گریه کردم خنده هایم را همه دیدند اشکهایم را کسی جز تو ندید خنده ها را می توا ن هر جا نوشت اشکها رازند ، جایش ، شانه است
وحید
چه قانون ناعادلانه ای برای شروع یک رابطه هر دو طرف باید بخواهند ولی برای تمام شدنش همین که یک نفر بخواهد کا[!]ت .../
وحید
وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش
وحید
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید
وحید
موضوع انشاء: [!] بوک در دیدگاه
وحید
حکایت خدایی یا رفاقتی؟ شبی راهزنان به قافلهای شبیخون زدند و اموال آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم؟ خدایی یا رفاقتی؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند: خدایی. رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راهزنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمی است ؟ رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذیرفتید پس حق اعتراض ندارید…
وحید
دکترهاروار د کلی در دیدگاه
وحید
نفرین ابد بر تو و آن ساقی چشمت ُدُردی ِکش میخانه تزویر و ریا بود پروده مریم هم اگر چشم تو می دید عیسیِ دگر می شد و غافل ز خدا بود نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را در رهگذر باد رها کردی و رفتی این بود وفا داری و این بود محبت؟ ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت دیوانه برو ورنه چنان سخت ببوسم لبهای تو می ریخته را کز سخن افتی من عاشق احساس پر از آتش خویشم خاکستر سردی چو تو با ما چه نشیند باید تو زمن دور شوی تا که جهانی این آتش پنهان شده را باز ببیند
وحید
بعضی وقتا آدم دلــش میــخواهـد کفــش هاش را دربیــاورد ، یواشکی نوک پـــا , نوک پــا ... ... از خودش دور شــود ، دور دور دور ........
وحید
یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس می کردیم می کشیدیم رو تخته فکر می کردیم خیلی تمیز شد بعد که تخته خشک می شد می دیدم چه گندی زدیم…! الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم