امروزکه تو تاکسی ، نشسته بودم مسیر(البته چند مسیر رو با تاکسی رفتم اینم از این!!!) ترمینال تا ایستگاه مینیبوس رانی(جلوی تاکسی پدرم) طرف چپ یه مادربزرگ سوارشد و طرف راست هم من وسط این تاکسی شهری یه دختر تقریبا 20ساله ... قضیه از این شروع میشه که این دختره خودش و به من نزدیک میکرد ای بابا منم همش خندم گرفته بود نمیدونستم چکار کنم خدایا #اولین-بار ِ /بعددش مادربزرگ قضیه ی ما از تاکسی پیدا شد وقتی دوباره سوار ِ تاکسی شدم این دختره همین جوری چسیبده بود به من ، ول کن نبود که ؛منم نمیدونستم چی بگم ،البته میخواستم بگم یکم اون ور تر برین ولی زبونم بسته میشد و خندم گرفته بود ، اخرش یه چشمک زد ومنم بی توجه بودم ، همگی از تاکسی پیدا شدیم و هر کی مسیر خودش و رفت