چه داستان غریبی ییه داستان زندگی دستی که داس رابرداشت همان دستی که گندم راکاشته بود...! یادش بخیر(خاطرات زیادی هس در مورد زمین کشاورزی و...) دست های زخمی و زحمت کش پدر بزرگ و پدر
خب برسیم به وخ ته #شکم که هیچی نمیخورم البته هیچی که نه صبح ها یه چَن تا گوجه فرنگی و بادمجون سرخ میکنم میل میکنم با مخلفاتش!صبحانه از گلو پایین نمیره ظهر ا هم یه سیب زمینی و... سرخ شده میخورم و شب ا هم هیچی اصن یه وضعی شده غذا خوردنم والا
80:بچه که بودم نمیدونستم سیــگار چیه چیز چیه یه دفعه یه چَن تا سیگار خریدم فک کٌنم 6تا بود درست یادم نمیاد خب رفتم خریدم و اوردمش که روشنش کنم که یه دفعه پدرم از خونه در اومد نفهمید ولی تا میخواستم یکی روشن کٌنم ( ســـرفه ام میومــَد<---> ) بعدش پشیمون شٌدم همش رو له کردم و انداختم دور هر موقع یاد اون میافتم خنده ام میگیره حالا که هر موقع کسی و سیگاری میبینم خیلی بدم میاد چون از بوش متنفرم و نمیتونم نفس بکشم . لطفا سیگار نکشید حق نفس کشیدن در تاکسی و جاهای دیگر رو رعایت کنید )