1391/12/17:امروز دوست ِ بابام اومده بود خونمون... بابام هم خونه نبود دریا بود... بعدش ؛ بعد ِ پذیرایی از ایشون /موقع رفتن که شد و از ما خداحافظی کرد ... دیدیم بیرون صدای ترمز ِ ماشین و... میاد.... نگو که ماشینش تو گِل فرو رفته بود ...حالا بیا هٌل بده ... اخه دنده عقب اومده بود تو گِلا ... بیا این ماشین و هل بده ... هل بده ... اخه چرا تو گل اومده بودی با ماشینت مگه ندیدی ... اخرش هم با هل دادن(بیرون اومد) همه ی لباسم و سر وصورتم گـِـلی شد... ... حالا من هیچی... دوستم رضا اومده بود خونمون اونم کل لباس هاش و صورتش گِلی شد ( وقتی خونمون میایید از جاهای سفت ماشینتون رو روشن کنید و حرکت کنید )
آرزو داشتم برای یه بار هم شــده تو شهرمون بــرف بیاد و من اینو روی بــرف ............../یا یه #آدم-برفی درست کنم ... /----->برف مثل ِ سفیدی دل ِ(پاکی) (البته)
@آناهیتا /اناهیتای مهربون... سالروز تولد قشنگت را ... با رقص سفید برف ها ، همچون سفیدی دلت ... بر اسمان قلبمان جشن می گیریم و صمیمانه فصل شکفتنت را تبریک می گوییم / تولـــــــــــــدت مبارکـــــــــــــــــــ
1391/12/17:در یکــ بسته سیزده تا بوس برات ارسال کردم هر روز یکی رو بچسبان به لبت هر وقت تمام شد بدان که عید امد انوقت من اولین نفریم که میگم عیدت مبارک واولین بوس سال نو را از تو میگیرم خیلی دوستت دارم بی ترمز دمت گرم :::