@✿.•*´BITA ✿.•*´ یادته روزی که با هم از 7 صبح تا 2 بعد از ظهر رفتیم قدم زنی تو خسته شده بودی ولی به رو خودت نمیاوردی تا من ناراحت نشم من پاهام تاول زد کفشامو در اوردم همه با تعجب نگاهم میکردن تو بخاطر اینکه من معذب نباشم کفشاتو در اوردی من اعصابم داغون بود تو بخاطر من یه کلمه حرف نزدی یه بار نخندیدی گوشیتو خاموش کردی تا من اذیت نشم حالا کلاهتو قاضی کن چطوری من میتونم دوستی تو رو نداشته باشم من همون بیتای قبلی رو میخوام مهربون و صمیمی که همیشه کنارم باشه خوبیهای تو نسبت به من از اندازه خارجه همیشه بهت بد کردم و با خوبیهات بهم ثابت کردی که چقد میتونم روت حساب کنم و چقد شرمندتم
اون وقتا که مادربزرگم زنده بود برای مادربزرگ ام لاک میزدم،مثل بچگی که او برای دخترش لاک میزد... اون وقتا دست من میلرزید، حالا دست او ... ولی دستهای او هنوز هم زیباتر است ... دست هایی نرم ولطیف ( تجسم اون روزا ) واو