پيكر يكي از #شهدا به نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پيدا كرده بوديم و هيچ پلاكي و مدركي نداشت تحويل خانوادهاش داديم. مادر او با ديدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط ميگفت: اين بچه من نيست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه پارههاي لباس شهيد را ميجست كه ناگهان چيزي توجهاش را جلب كرد. دستانش را ميان استخوانها برد و خودكار رنگ و رو رفتهاي را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سريع مغزي خودكار را درآورد و تكه كاغذي را كه داخل بدنه آن لوله شده بود خارج ساخت. اشك در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند كه چه شده، ديديم برروي كاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسيد و گفت: اين دست خط پسر من است. اين پيكر پسرمه، خودشه.
#مجلس چهارم بود. چند نفر نماینده که #روحانی هم بودند به سید اعتراض کرده بودند که شما همه جا در صف مبارزه پیشقدم هستید و به ما مجالی نمی دهید. #سید پاسخ داده بود: “ اولا شما بفرمایید جلو، من پشت سر شما هستم. ثانیا این میدان رفتن جرأت می خواهد و انتظار پاداش از کسی نداشتن. شما می خواهید اول مزد بگیرید، بعد بیایید. در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن؛شرط اول قدم آن است که #مجنون باشی”
دکتر آر پى جى مىخواست، نمىدادند. مىگفتند دستور از بنى صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپخانه. آن جا هم همان آش و همان کاسه. طرف پاى تلفن نمىدید دکتر از عصبانیت قرمز شده. فقط مىشنید که «برو آن جا آرپى جى بگیر. ندادند به زور بگیر. برو عزیز جان.»
چپىها مىگفتند «جاسوس #آمریکاست. براى #ناسا کار مىکند.» راستىها مىگفتند «کمونیسته.» هر دو براى کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کند. یک کمى آن طرفتر دنیا، استادى سر کلاس مىگفت «من دانش جویى داشتم که همین اخیراً روى #فیزیک پلاسما کار مىکرد.»
بهش میگفتن انحصارطلب، #دیکتاتور، مرفه، پولدار. دوستانش دوستانه گفته بودند چرا جواب نمیدهی؟ تا کی سکوت؟ #بهشتی پاسخ داد: مگر نشنیدهاید #قرآن میگوید «ان الله یدافع عن الذین امنوا». یعنی وظیفه من این است که #ایمان بیاورم، کار خدا این است که از من دفاع کند. دعا کن من وظیفه خودم را خوب انجام بدهم. #خدا کارش را خوب بلد است.